هر چند به صورت از تو دور افتادم
زنهار مبر ظن كه شدي از يادم
در كوي وفاي تو اگر خاك شوم
زانجا نتواند كه ربايد بادم
رنجورم و در دل از تو دارم صد غم
بي لعل لبت حريف دردم همه دم
زين عمر ملولم من مسكين غريب
خواهد شود آرامگهم كوي عدم
تا چند به گرد سر ايمان گردم
وقتست كز افعال پشيمان گردم
خاكم ز كليسيا و آبم ز شراب
كافرتر از آنم كه مسلمان گردم
يا رب من اگر گناه بي حد كردم
دانم به يقين كه بر تن خود كردم
از هرچه مخالف رضاي تو بود
برگشتم و توبه كردم و بد كردم
گر خاك تويي خاك ترا خاك شدم
چون خاك ترا خاك شدم پاك شدم
غم سوي تو هرگز گذري مينكند
آخر چه غمت از آنكه غمناك شدم
اندوه تو از دل حزين ميدزدم
نامت ز زبان آن و اين ميدزدم
مينالم و قفل بر دهان ميفگنم
ميگرديم و خون در آستين ميدزدم
عودم چو نبود چوب بيد آوردم
روي سيه و موي سپيد آوردم
چون خود گفتي كه نااميدي كفرست
فرمان تو بردم و اميد آوردم
آنان كه به نام نيك ميخوانندم
احوال درون بد نميدانندم
گز زانكه درون برون بگردانندم
مستوجب آنم كه بسوزانندم
اندر طلب يار چو مردانه شدم
اول قدم از وجود بيگانه شدم
او علم نميشنيد لب بر بستم
او عقل نميخريد ديوانه شدم
آن دم كه حديث عاشقي بشنودم
جان و دل و ديده را به غم فرسودم
ميپنداشتم عاشق و معشوق دواند
چون هر دو يكيست من خود احول بودم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد