گر پاره كني مرا ز سر تا به قدم
موجود شوم ز عشق تو من ز عدم
جاني دارم ز عشق تو كرده رقم
خواهيش به شادي كش و خواهيش به غم
بر لوح عدم لوايح نور قدم
لايح گرديد و نه درين سر محرم
حق را مشمر جدا ز عالم زيراك
عالم در حق حقست و حق در عالم
هم در ره معرفت بسي تاختهام
هم در صف عالمان سر انداختهام
چون پرده ز پيش خويش برداشتهام
بشناختهام كه هيچ نشناختهام
از گردش افلاك و نفاق انجم
سر رشتهٔ كار خويشتن كردم گم
از پاي فتادهام مرا دست بگير
اي قبلهٔ هفتم اي امام هشتم
گر من گنه جمله جهان كردستم
عفو تو اميدست كه گيرد دستم
گفتي كه به روز عجز دستت گيرم
عاجزتر ازين مخواه كاكنون هستم
بستم دم مار و دم عقرب بستم
نيش و دمشان بيكدگر پيوستم
شجن قرنين قرنين خواندم
بر نوح نبي سلام دادم رستم
حك كردني است آنچه بنگاشتهام
افگندني است آنچه برداشتهام
باطل بودست آنچه پنداشتهام
حاصل كه به هرزه عمر بگذاشتهام
ديريست كه تير فقر را آماجم
بر طارم افلاك فلاكت تاجم
يك شمه ز مفلسي خود برگويم
چندانكه خدا غنيست من محتاجم
تب را شبخون زدم در آتش كشتم
يك چند به تعويذ كتابش كشتم
بازش يك بار در عرق كردم غرق
چون لشكر فرعون در آبش كشتم
دي بر سر گور ذله غارت گردم
مر پاكان را جنب زيارت كردم
شكرانهٔ آنكه روزه خوردم رمضان
در عيد نماز بي طهارت كردم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد