گر فضل كني ندارم از عالم باك
ور عدل كني شوم به يك باره هلاك
روزي صدبار گويم اي صانع پاك
مشتي خاكم چه آيد از مشتي خاك
تا شير بدم شكار من بود پلنگ
پيروز شدم به هرچه كردم آهنگ
تا عشق ترا به بر درآوردم تنگ
از بيشه برون كرد مرا روبه لنگ
پرسيد كسي منزل آن مهر گسل
گفتم كه: دل منست او را منزل
گفتا كه: دلت كجاست؟ گفتم: بر او
پرسيد كه: او كجاست؟ گفتم: در دل
دستي كه زدي به ناز در زلف تو چنگ
چشمي كه زديدنت زدل بردي زنگ
آن چشم ببست بي توام ديده به خون
و آن دست بكوفت بي توام سينه به سنگ
در عشق تو اي نگار پر كينه و جنگ
گشتيم سرا پاي جهان با دل تنگ
شد دست زكار و ماند پا از رفتار
اين بس كه به سر زديم و آن بس كه به سنگ
شيداي ترا روح مقدس منزل
سوداي ترا عقل مجرد محمل
سياح جهان معرفت يعني دل
در بحر غمت دست به سر پاي به گل
درماند كسي كه بست در خوبان دل
وز مهر بتان نگشت پيوند گسل
در صورت گل معني جان ديد و بماند
پاي دل او تا به قيامت در گل
در باغ كجا روم كه نالد بلبل
بي تو چه كنم جلوهٔ سرو و سنبل
يا قد تو هست آنچه ميدارد سرو
يا روي تو هست آنچه ميدارد گل
اي عهد تو عهد دوستان سر پل
از مهر تو كين خيزد و از قهر تو ذل
پر مشغله و ميان تهي همچو دهل
اي يك شبه همچو شمع و يك روزه چو گل
اي چارده ساله مه كه در حسن و جمال
همچون مه چارده رسيدي بكمال
يا رب نرسد به حسنت آسيب زوال
در چارده سالگي بماني صد سال
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد