چون شب برسد ز صبح خيزان ميباش
چون شام شود زاشك ريزان ميباش
آويز در آنكه ناگزيرست ترا
وز هر چه خلاف او گريزان ميباش
شاهيطلبي برو گداي همه باش
بيگانه زخويش و آشناي همه باش
خواهي كه ترا چو تاج بر سر دارند
دست همه گير و خاك پاي همه باش
سوداي توام در جنون مي زد دوش
درياي دو ديده موج خون ميزد دوش
در نيم شبي خيل خيال تو رسيد
ورنه جانم خيمه برون ميزد دوش
دل جاي تو شد و گر نه پر خون كنمش
در ديده تويي و گر نه نه جيحون كنمش
اميد وصال تست جان را ورنه
از تن به هزار حيله بيرون كنمش
از قد بلند يار و زلف پستش
وز نرگس بي خمار بي ميمستش
ترسا بكليسياي گبرم بيني
ناقوس بدستي و بدستي دستش
شوخي كه به ديده بود دايم جايش
رفت از نظرم سر و قد رعنايش
گشت از پي او قطره ز نان مردم چشم
چندان كه زاشك آبله شد بر پايش
در خانه خود نشسته بودم دلريش
وز بار گنه فگنده بودم سر پيش
بانگي آمد كه غم مخور اي درويش
تو در خور خود كني و ما در خور خويش
دارم گنهان ز قطره باران بيش
از شرم گنه فگندهام سر در پيش
آواز آيد كه سهل باشد درويش
تو در خور خود كني و ما در خور خويش
پيوسته مرا ز خالق جسم و عرض
حقا كه همين بود و همينست غرض
كان جسم لطيف را به خلوتگه ناز
فارغ بينم هميشه ز آسيب مرض
آتش بدو دست خويش بر خرمن خويش
چون خود زدهام چه نالم از دشمن خويش
كس دشمن من نيست منم دشمن خويش
اي واي من و دست من و دامن خويش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد