گفتي كه شب آيم ارچه بيگاه شود
شايد كه زبان خلق كوتاه شود
بر خفته كجا نهان تواني كردن
كز بوي خوش تو مرده آگاه شود
گر دشمن مردان همگي حرق شود
هم برق صفت به خويشتن برق شود
گر سگ به مثل درون دريا برود
دريا نشود پليد و سگ غرق شود
روزي كه چراغ عمر خاموش شود
در بستر مرگ عقل مدهوش شود
با بي دردان مكن خدايا حشرم
ترسم كه محبتم فراموش شود
آن رشته كه بر لعل لبت سوده شود
وز نوش دهانت اشك آلوده شود
خواهم كه بدين سينهٔ چاكم دوزي
شايد كه زغمهاي تو آسوده شود
يا رب برهانيم ز حرمان چه شود
راهي دهيم به كوي عرفان چه شود
بس گبر كه از كرم مسلمان كردي
يك گبر دگر كني مسلمان چه شود
تا دل ز علايق جهان حر نشود
اندر صدف وجود ما در نشود
پر مي نشود كاسهٔ سرها ز هوس
هر كاسه كه سرنگون بود پر نشود
تا مرد به تيغ عشق بي سر نشود
اندر ره عشق و عاشقي بر نشود
هر يار طلب كني و هم سر خواهي
آري خواهي ولي ميسر نشود
روزي كه جمال دلبرم ديده شود
از فرق سرم تا به قدم ديده شود
تا من به هزار ديده رويش نگرم
آري به دو ديده دوست كم ديده شود
تا مدرسه و مناره ويران نشود
اين كار قلندري به سامان نشود
تا ايمان كفر و كفر ايمان نشود
يك بنده حقيقة مسلمان نشود
هرگز دلم از ياد تو غافل نشود
گر جان بشود مهر تو از دل نشود
افتاده ز روي تو در آيينهٔ دل
عكسي كه به هيچ وجه زايل نشود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد