جايي كه تو باشي اثر غم نبود
آنجا كه نباشي دل خرم نبود
آن را كه ز فرقت تو يك دم نبود
شاديش زمين و آسمان كم نبود
آن وقت كه اين انجم و افلاك نبود
وين آب و هوا و آتش و خاك نبود
اسرار يگانگي سبق ميگفتم
وين قالب و اين نوا و ادارك نبود
بخشاي بر آنكه جز تو يارش نبود
جز خوردن اندوه تو كارش نبود
در عشق تو حالتيش باشد كه دمي
هم با تو و هم بي تو قرارش نبود
نه كس كه زجور دهر افسرده نبود
ني گل كه درين زمانه پژمرده نبود
آنرا كه بيامدست زيبا آمد
داني كه بيامده چو آورده نبود
عاشق به يقين دان كه مسلمان نبود
در مذهب عشق كفر و ايمان نبود
در عشق دل و عقل و تن و جان نبود
هر كس كه چنين باشد نادان نبود
عاشق كه غم جان خرابش نرود
تا جان بود از جان تب و تابش نرود
خاصيت سيماب بود عاشق را
تا كشته نگردد اضطرابش نرود
هر كو ز در عمر درآيد برود
چيزيش بجز غم نگشايد برود
از سر سخن كسي نشاني ندهد
ژاژي دو سه هر كسي بخايد برود
چندانكه به كوي سلمه تارست و پود
چندانكه درخت ميوه دارست و مرود
چندانكه ستاره است بر چرخ كبود
از ما به بر دوست سلامست و درود
در دل همه شرك و روي بر خاك چه سود
با نفس پليد جامهٔ پاك چه سود
زهرست گناه و توبه ترياك وي است
چون زهر به جان رسيد ترياك چه سود
در دل چو كجيست روي بر خاك چه سود
چون زهر به دل رسيد ترياك چه سود
تو ظاهر خود به جامه آراستهاي
دلهاي پليد و جامهٔ پاك چه سود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد