مردان رهش ميل به هستي نكنند
خودبيني و خويشتن پرستي نكنند
آنجا كه مجردان حق مي نوشند
خم خانه تهي كنند و مستي نكنند
شب خيز كه عاشقان به شب راز كنند
گرد در و بام دوست پرواز كنند
هر جا كه دري بود به شب بربندند
الا در عاشقان كه شب باز كنند
دشمن چو به ما درنگرد بد بيند
عيبي كه بر ماست يكي صد بيند
ما آينهايم، هر كه در ما نگرد
هر نيك و بدي كه بيند از خود بيند
مردان تو دل به مهر گردون ننهند
لب بر لب اين كاسهٔ پر خون ننهند
در دايرهٔ اهل وفا چون پرگار
گر سر بنهند پاي بيرون ننهند
خلقان تو اي جلال گوناگونند
گاهي چو الف راست گهي چون نونند
در حضرت اجلال چنان مجنونند
كز خاطر و فهم آدمي بيرونند
اول رخ خود به ما نبايست نمود
تا آتش ما جاي دگر گردد دود
اكنون كه نمودي و ربودي دل ما
ناچار ترا دلبر ما بايد بود
در عشق تو گاه بت پرستم گويند
گه رند و خراباتي و مستم گويند
اينها همه از بهر شكستم گويند
من شاد به اينكه هر چه هستم گويند
كامل ز يكي هنر ده و صد بيند
ناقص همه جا معايب خود بيند
خلق آينهٔ چشم و دل يكدگرند
در آينه نيك نيك و بد بد بيند
رفتم به كليسياي ترسا و يهود
ديدم همه با ياد تو در گفت و شنود
با ياد وصال تو به بتخانه شدم
تسبيح بتان زمزمه ذكر تو بود
اول كه مرا عشق نگارم بربود
همسايهٔ من ز نالهٔ من نغنود
واكنون كم شد ناله چو دردم بفزود
آتش چو همه گرفت كم گردد دود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد