يا رب بدو نور ديدهٔ پيغمبر
يعني بدو شمع دودمان حيدر
بر حال من از عين عنايت بنگر
دارم نظر آنكه نيفتم ز نظر
هر در كه ز بحر اشكم افتد به كنار
در رشتهٔ جان خود كشم گوهروار
گيرم به كفش چو سبحه در فرقت يار
يعني كه نميزنم نفس جز بشمار
سر رشته دولت اي برادر به كف آر
وين عمر گرامي به خسارت مگذار
دايم همه جا با همه كس در همه كار
ميدار نهفته چشم دل جانب يار
چشمم كه نداشت تاب نظارهٔ يار
شد اشك فشان به پيش آن سيم عذار
در سيل سرشك عكس رخسارش ديد
نقش عجبي بر آب زد آخر كار
بستان رخ تو گلستان آرد بار
لعل تو حيوت جاودان آرد بار
بر خاك فشان قطرهاي از لعل لبت
تا بوم و بر زمانه جان آرد بار
يا رب بگشا گره ز كار من زار
رحمي كه زعقل عاجزم در همه كار
جز در گه تو كي بودم در گاهي
محروم ازين درم مكن يا غفار
ناقوس نواز گر ز من دارد عار
سجاده نشين اگر ز من كرده كنار
من نيز به رغم هر دو انداختهام
تسبيح در آتش، آتش اندر زنار
يا رب در دل به غير خود جا مگذار
در ديدهٔ من گرد تمنا مگذار
گفتم گفتم ز من نميآيد هيچ
رحمي رحمي مرا به من وامگذار
گفتم: چشمم، گفت: براهش ميدار
گفتم: جگرم، گفت: پر آهش ميدار
گفتم كه: دلم، گفت: چه داري در دل
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش ميدار
يا رب به كرم بر من درويش نگر
در من منگر در كرم خويش نگر
هر چند نيم لايق بخشايش تو
بر حال من خستهٔ دلريش نگر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد