ار كشتن من دو چشم مستت خواهد
شك نيست كه طبع بت پرستت خواهد
ترسنده از آنم كه اگر بر دستت
من كشته شوم كه عذر دستت خواهد
دلبر دل خسته رايگان ميخواهد
بفرستم گر دلش چنان ميخواهد
وانگه به نظاره ديده بر ره بنهم
تا مژده كه آورد كه جان ميخواهد
يك ذره زحد خويش بيرون نشود
خودبينان را معرفت افزون نشود
آن فقر كه مصطفي بر آن فخر آورد
آنجا نرسي تا جگرت خون نشود
يك نيم رخت الست منكم ببعيد
يك نيم دگر ان عذابي لشديد
بر گرد رخت نبشته يحي و يميت
من مات من العشق فقد مات شهيد
دل وصل تو اي مهر گسل ميخواهد
ايام وصال متصل ميخواهد
مقصود من از خداي باشد وصلت
اميد چنان شود كه دل ميخواهد
گوشم چو حديث درد چشم تو شنيد
فيالحال دلم خون شد و از ديده چكيد
چشم تو نكو شود به من چون نگري
تا كور شود هر آنكه نتواند ديد
آورد صبا گلي ز گلزار اميد
يا روح قدس شهپري افگند سفيد
يا كرد صبا شق ورقي از خورشيد
يا نامهٔ يارست كه آورد نويد
هر چند كه ديده روي خوب تو نديد
يك گل ز گلستان وصال تو نچيد
اما دل سودا زده در مدت عمر
جز وصف جمال تو نه گفت و نه شنيد
ياد تو كنم دلم به فرياد آيد
نام تو برم عمر شده ياد آيد
هرگه كه مرا حديث تو ياد آيد
با من در و ديوار به فرياد آيد
معشوقهٔ خانگي به كاري نايد
كودل برد و روي به كس ننمايد
معشوقه خراباتي و مطرب بايد
تا نيم شبان زنان و كوبان آيد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد