كي حال فتاده هرزه گردي داند
بيدرد كجا لذت دردي داند
نامرد به چيزي نخرد مردان را
مردي بايد كه قدر مردي داند
چرخ و مه و مهر در تمناي تواند
جان و دل و ديده در تماشاي تواند
ارواح مقدسان علوي شب و روز
ابجد خوانان لوح سوداي تواند
اسرار وجود خام و ناپخته بماند
و آن گوهر بس شريف ناسفته بماند
هر كس به دليل عقل چيزي گفتند
آن نكته كه اصل بود ناگفته بماند
آن روز كه نور بر ثريا بستند
وين منطقه بر ميان جوزا بستند
در كتم عدم بسان آتش بر شمع
عشقت به هزار رشته بر ما بستند
زان پيش كه طاق چرخ اعلا زدهاند
وين بارگه سپهر مينا زدهاند
ما در عدم آباد ازل خوش خفته
بي ما رقم عشق تو بر ما زدهاند
آنها كه ز معبود خبر يافتهاند
از جملهٔ كاينات سر يافتهاند
دريوزه همي كنند مردان ز نظر
مردان همه از قرب نظر يافتهاند
در تكيه قلندران چو بنگم دادند
در كاسه بجاي لوت سنگم دادند
گفتم ز چه روي خاست اين خواري ما
ريشم بگرفتند و به چنگم دادند
قومي ز خيال در غرور افتادند
و ندر طلب حور و قصور افتادند
قومي متشككند و قومي به يقين
از كوي تو دور دور دور افتادند
آنروز كه نقش كوه و هامون بستند
تركيب سهي قدان موزون بستند
پا بسته به زنجير جنون من بودم
مردم سخني به پاي مجنون بستند
در دير شدم ماحضري آوردند
يعني ز شراب ساغري آوردند
كيفيت او مرا ز خود بيخود كرد
بردند مرا و ديگري آوردند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد