دردا كه همه روي به ره بايد كرد
وين مفرش عاشقي دو ته بايد كرد
بر طاعت و خير خود نبايد نگريست
در رحمت و فضل او نگه بايد كرد
آن دشمن دوست بود ديدي كه چه كرد
يا اينكه بغور او رسيدي كه چه كرد
ميگفت همان كنم كه خواهد دل تو
ديدي كه چه ميگفت و شنيدي كه چه كرد
از واقعهاي ترا خبر خواهم كرد
و آنرا به دو حرف مختصر خواهم كرد
با عشق تو در خاك نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاك بر خواهم كرد
من بي تو دمي قرار نتوانم كرد
احسان ترا شمار نتوانم كرد
گر بر تن من زفان شود هر مويي
يك شكر تو از هزار نتوانم كرد
عاشق چو شوي تيغ به سر بايد خورد
زهري كه رسد همچو شكر بايد خورد
هر چند ترا بر جگر آبي نبود
دريا دريا خون جگر بايد خورد
خرم دل آنكه از ستم آه نكرد
كس را ز درون خويش آگاه نكرد
چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت
وز دامن شعله دست كوتاه نكرد
جمعيت خلق را رها خواهي كرد
يعني ز همه روي بما خواهي كرد
پيوند به ديگران ندامت دارد
محكم مكن اين رشته كه واخواهي كرد
حورا به نظارهٔ نگارم صف زد
رضوان بعجب بماند و كف بر كف زد
آن خال سيه بر آن رخ مطرف زد
ابدال زبيم چنگ در مصحف زد
من صرفه برم كه بر صفم اعدا زد
مشتي خاك لطمه بر دريا زد
ما تيغ برهنهايم در دست قضا
شد كشته هر آنكه خويش را بر ما زد
عارف بچنين روز كناري گيرد
يا دامن كوه و لالهزاري گيرد
از گوشهٔ ميخانه پناهي طلبد
تا عالم شوريده قراري گيرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد