خواهي كه ترا دولت ابرار رسد
مپسند كه از تو بر كس آزار رسد
از مرگ مينديش و غم رزق مخور
كين هر دو بوقت خويش ناچار رسد
گر غره به عمري به تبي برخيزد
وين روز جواني به شبي برخيزد
بيداد مكن كه مردم آزاري تو
در زير لبي به يا ربي برخيزد
از شبنم عشق خاك آدم گل شد
شوري برخاست فتنهاي حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند
يك قطرهٔ خون چكيد و نامش دل شد
دلخسته و سينه چاك ميبايد شد
وز هستي خويش پاك ميبايد شد
آن به كه به خود پاك شويم اول كار
چون آخر كار خاك ميبايد شد
اين گيدي گبر از كجا پيدا شد
اين صورت قبر از كجا پيدا شد
خورشيد مرا ز ديدهام پنهان كرد
اين لكهٔ ابر از كجا پيدا شد
انواع خطا گر چه خدا ميبخشد
هر اسم عطيهاي جدا ميبخشد
در هر آني حقيقت عالم را
يك اسم فنا يكي بقا ميبخشد
تا ولولهٔ عشق تو در گوشم شد
عقل و خرد و هوش فراموشم شد
تا يك ورق از عشق تو از بر كردم
سيصد ورق از علم فراموشم شد
صوفي به سماع دست از آن افشاند
تا آتش دل به حيلتي بنشاند
عاقل داند كه دايه گهوارهٔ طفل
از بهر سكون طفل ميجنباند
از لطف تو هيچ بنده نوميد نشد
مقبول تو جز مقبل جاويد نشد
مهرت بكدام ذره پيوست دمي
كان ذره به از هزار خورشيد نشد
اين عمر به ابر نوبهاران ماند
اين ديده به سيل كوهساران ماند
اي دوست چنان بزي كه بعد از مردن
انگشت گزيدني به ياران ماند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد