با كوي تو هر كرا سر و كار افتد
از مسجد و دير و كعبه بيزار افتد
گر زلف تو در كعبه فشاند دامن
اسلام بدست و پاي زنار افتد
آن را كه حديث عشق در دل گردد
بايد كه زتيغ عشق بسمل گردد
در خاك تپان تپان رخ آغشته به خون
برخيزد و گرد سر قاتل گردد
با علم اگر عمل برابر گردد
كام دو جهان ترا ميسر گردد
مغرور مشو به خود كه خواندي ورقي
زان روز حذر كن كه ورق بر گردد
اي صافي دعوي ترا معني درد
فردا به قيامت اين عمل خواهي برد
شرمت بادا اگر چنين خواهي زيست
ننگت بادا اگر چنان خواهي مرد
دل از نظر تو جاوداني گردد
غم با الم تو شادماني گردد
گر باد به دوزخ برد از كوي تو خاك
آتش همه آب زندگاني گردد
ما را نبود دلي كه خرم گردد
خود بر سر كوي ما طرب كم گردد
هر شادي عالم كه بما روي نهد
چون بر سر كوي ما رسد غم گردد
دل صافي كن كه حق به دل مينگرد
دلهاي پراكنده به يك جو نخرد
زاهد كه كند صاف دل از بهر خدا
گويي ز همه مردم عالم ببرد
فردا كه به محشر اندر آيد زن و مرد
وز بيم حساب رويها گردد زرد
من حسن ترا به كف نهم پيش روم
گويم كه حساب من ازين بايد كرد
دردا كه درين زمانهٔ پر غم و درد
غبنا كه درين دايرهٔ غم پرورد
هر روز فراق دوستي بايد ديد
هر لحظه وداع همدمي بايد كرد
من زنده و كس بر آستانت گذرد
يا مرغ بگرد سر كويت بپرد
خار گورم شكسته در چشم كسي
كو از پس مرگ من برويت نگرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد