گفتم چشمت گفت كه بر مست مپيچ
گفتم دهنت گفت منه دل بر هيچ
گفتم زلفت گفت پراكنده مگوي
باز آوردي حكايتي پيچا پيچ
رخسارهات تازه گل گلشن روح
نازك بود آن قدر كه هر شام و صبوح
نزديك به ديده گر خيالش گذرد
از سايهٔ خار ديده گردد مجروح
حمدا لك رب نجني منك فلاح
شكرا لك في كل مساء و صباح
من عندك فتح كل باب ربي
افتح لي ابواب فتوح و فتاح
اي با رخت انوار مه و خور همه هيچ
با لعل تو سلسبيل و كوثر همه هيچ
بودم همه بين، چو تيزبين شد چشمم
ديدم كه همه تويي و ديگر همه هيچ
گر درد كند پاي تو اي حور نژاد
از درد بدان كه هر گزت درد مباد
آن دردمنست بر منش رحم آيد
از بهر شفاعتم بپاي تو فتاد
بي شك الفست احد، ازو جوي مدد
وز شخص احد به ظاهر آمد احمد
در ارض محمد شد و محمود آمد
اذ قال الله: قل هو الله احد
در وصل زانديشهٔ دوري فرياد
در هجر زدرد ناصبوري فرياد
افسوس ز محرومي دوري افسوس
فرياد زدرد ناصبوري فرياد
هر راحت و لذتي كه خلاق نهاد
از بهر مجردان آفاق نهاد
هر كس كه زطاق منقلب گشت بجفت
آسايش خويش بر دو بر طاق نهاد
در سلسلهٔ عشق تو جان خواهم داد
در عشق تو ترك خانمان خواهم داد
روزي كه ترا ببينم اي عمر عزيز
آن روز يقين بدان كه جان خواهم داد
گر عشق دل مرا خريدار افتد
كاري بكنم كه پرده از كار افتد
سجادهٔ پرهيز چنان افشانم
كز هر تاري هزار زنار افتد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد