گويند كه محتسب گماني ببرد
وين پردهٔ تو پيش جهاني بدرد
گويم كه ازين شراب اگر محتسبست
دريابد قطرهاي به جاني بخرد
از دفتر عشق هر كه فردي دارد
اشك گلگون و چهر زردي دارد
بر گرد سري شود كه شوريست درو
قربان دلي رود كه دردي دارد
از چهرهٔ عاشقانهام زر بارد
وز چشم ترم هميشه آذر بارد
در آتش عشق تو چنان بنشينم
كز ابر محبتم سمندر بارد
گل از تو چراغ حسن در گلشن برد
وز روي تو آيينه دل روشن برد
هر خانه كه شمع رخت افروخت درو
خورشيد چو ذره نور از روزن برد
دل وقت سماع بوي دلدار برد
ما را به سراپردهٔ اسرار برد
اين زمزمهٔ مركب مر روح تراست
بردارد و خوش به عالم يار برد
طالع سر عافيت فروشي دارد
همت هوس پلاس پوشي دارد
جايي كه به يك سؤال بخشند دو كون
استغنايم سر خموشي دارد
گفتار دراز مختصر بايد كرد
وز يار بدآموز حذر بايد كرد
در راه نگار كشته بايد گشتن
و آنگاه نگار را خبر بايد كرد
گر پنهان كرد عيب و گر پيدا كرد
منت دارم ازو كه بس برجا كرد
تاج سر من خاك سر پاي كسيست
كو چشم مرا به عيب من بينا كرد
شادم بدمي كز آرزويت گذرد
خوشدل بحديثي كه ز رويت گذرد
نازم بدو چشمي كه به سويت نگرد
بوسم كف پايي كه به كويت گذرد
قدت قدم زبار محنت خم كرد
چشمت چشمم چو چشمهها پر نم كرد
خالت حالم چو روز من تيره نمود
زلفت كارم چو تار خود در هم كرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد