آنرا كه قضا ز خيل عشاق نوشت
آزاد ز مسجدست و فارغ ز كنشت
ديوانهٔ عشق را چه هجران چه وصال
از خويش گذشته را چه دوزخ چه بهشت
افسوس كه ايام جواني بگذشت
دوران نشاط و كامراني بگذشت
تشنه بكنار جوي چندان خفتم
كز جوي من آب زندگاني بگذشت
روزم به غم جهان فرسوده گذشت
شب در هوس بوده و نابوده گذشت
عمري كه ازو دمي جهاني ارزد
القصه به فكرهاي بيهوده گذشت
از اهل زمانه عار ميبايد داشت
وز صحبتشان كنار ميبايد داشت
از پيش كسي كار كسي نگشايد
اميد به كردگار ميبايد داشت
آسان آسان ز خود امان نتوان يافت
وين شربت شوق رايگان نتوان يافت
زان مي كه عزيز جان مشتاقانست
يك جرعه به صد هزار جان نتوان يافت
دل گر چه درين باديه بسيار شتافت
يك موي ندانست و بسي موي شكافت
گرچه ز دلم هزار خورشيد بتافت
آخر به كمال ذرهاي راه نيافت
سر سخن دوست نمييارم گفت
در يست گرانبها نمييارم سفت
ترسم كه به خواب در بگويم بكسي
شبهاست كزين بيم نمييارم خفت
از باد صبا دلم چو بوي تو گرفت
بگذاشت مرا و جستجوي تو گرفت
اكنون ز منش هيچ نميآيد ياد
بوي تو گرفته بود خوي تو گرفت
آن دل كه تو ديدهاي زغم خون شد و رفت
وز ديدهٔ خون گرفته بيرون شد و رفت
روزي به هواي عشق سيري ميكرد
ليلي صفتي بديد و مجنون شد و رفت
آني كه ز جانم آرزوي تو نرفت
از دل هوس روي نكوي تو نرفت
از كوي تو هر كه رفت دل را بگذاشت
كس با دل خويشتن ز كوي تو نرفت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد