من دوش دعا كردم و باد آمينا
تا به شود آن دو چشم بادامينا
از ديدهٔ بدخواه ترا چشم رسيد
در ديدهٔ بدخواه تو بادامينا
از چرخ فلك گردش يكسان مطلب
وز دور زمانه عدل سلطان مطلب
روزي پنج در جهان خواهي بود
آزار دل هيچ مسلمان مطلب
كارم همه ناله و خروشست امشب
نيصبر پديدست و نه هو شست امشب
دوشم خوش بود ساعتي پنداري
كفارهٔ خوشدلي دوشست امشب
بر تافت عنان صبوري از جان خراب
شد همچو ر كاب حلقه چشم از تب و تاب
ديگر چو عنان نپيچم از حكم تو سر
گر دولت پابوس تو يابم چو ركاب
اي ذات و صفات تو مبرا زعيوب
يك نام ز اسماء تو علام غيوب
رحم آر كه عمر و طاقتم رفت بباد
نه نوح بود نام مرا نه ايوب
بيطاعت حق بهشت و رضوان مطلب
بيخاتم دين ملك سليمان مطلب
گر منزلت هر دو جهان ميخواهي
آزار دل هيچ مسلمان مطلب
تا پاي تو رنجه گشت و با درد بساخت
مسكين دل رنجور من از درد گداخت
گويا كه ز روز گار دردي دارد
اين درد كه در پاي تو خود را انداخت
تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت
افكند دلم برابر تخت تو رخت
روزي بيني مرا شده كشتهٔ بخت
حلقم شده در حلقهٔ سيمين تو سخت
اي آينه حسن تو در صورت زيب
گرداب هزار كشتي صبر و شكيب
هر آينهاي كه غير حسن تو بود
خواند خردش سراب صحراي فريب
آنروز كه آتش محبت افروخت
عاشق روش سوز ز معشوق آموخت
از جانب دوست سرزد اين سوز و گداز
تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد