ايدل چو فراقش رگ جان بگشودت
منماي بكس خرقهٔ خون آلودت
مينال چنانكه نشنوند آوازت
ميسوز چنانكه برنيايد دودت
تيري ز كمانخانه ابروي تو جست
دل پرتو وصل را خيالي بر بست
خوشخوش زدلم گذشت و ميگفت بناز
ما پهلوي چون تويي نخواهيم نشست
از كعبه رهيست تا به مقصد پيوست
وز جانب ميخانه رهي ديگر هست
اما ره ميخانه ز آباداني
راهيست كه كاسه ميرود دست بدست
كردم توبه، شكستيش روز نخست
چون بشكستم بتوبهام خواندي چست
القصه زمام توبهام در كف تست
يكدم نه شكستهاش گذاري نه درست
دي طفلك خاك بيز غربال بدست
ميزد بدو دست و روي خود را ميخست
ميگفت به هايهاي كافسوس و دريغ
دانگي بنيافتيم و غربال شكست
چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست ز هر چه نيست نقصان و شكست
انگار كه هر چه هست در عالم نيست
پندار كه هر چه نيست در عالم هست
هر چند بطاعت تو عصيان و خطاست
زين غم نكشي كه گشتن چرخ بلاست
گر خستهاي از كثرت طغيان گناه
منديش كه ناخداي اين بحر خداست
خيام تنت بخيمه ميماند راست
سلطان روحست و منزلش دار بقاست
فراش اجل براي ديگر منزل
از پافگند خيمه چو سلطان برخاست
آزادي و عشق چون همي نامد راست
بنده شدم و نهادم از يكسو خواست
زين پس چونان كه داردم دوست رواست
گفتار و خصومت از ميانه برخاست
گر طالب راه حق شوي ره پيداست
او راست بود با تو، تو گر باشي راست
وانگه كه به اخلاص و درون صافي
او را باشي بدان كه او نيز تراست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد