بخش ۱۶ - رفتن معتمر و عتيبه به جستجوي ريا

۳۴ بازديد


خسرو صبح چو علم برزد
لشكر شام را به هم برزد
هر دو كردند از آن حرم بشتاب
چاره‌جو رو به مسجد احزاب
تا به پيشين، قدم بيفشردند
در طلب روز را به سربردند
ناگه از ره نسيم يار رسيد
آن گروه زن آمدند پديد
ليك مقصود كار همره ني
خيل انجم رسيد و آن مه ني
با عتيبه سخن‌گزار شدند
قصه‌پرداز آن نگار شدند
كه: «برون برد رخت ازين منزل
راند تا منزل دگر، محمل
روي خورشيد قرب، غيم گرفت
راه حي بني سليم گرفت
گرچه بار رحيل ازين جا بست
طالب وصل توست هر جا هست
چون سمن تازه و چون گل بوياست
نام او از معطري رياست»
نام ريا چو آمدش در گوش
از سرش عقل رفت و از دل هوش
پرده از چهرهٔ حيا برداشت
شرم بگذاشت وين نوا برداشت
كاي دريغا! كه يار محمل بست
بار دل پشت صبر را بشكست
آمدم بر اميد ديدارش
تافت از من زمانه رخسارش
معتمر گفت با وي از دل پاك
كاي عتيبه، مباش اندهناك!
كنچه دارم از ملك و مال به كف
گرچه اسباب حشمت است و شرف
همه صرف تو مي‌كنم امروز
تا شوي بر مراد خود فيروز
دست او را گرفت مشفق‌وار
برد يكسر به مجلس انصار
گفت بعد از سلام با ايشان
كاي به ملك صفا وفا كيشان!
اين جوان كيست در ميان شما؟
چيست در حق او گمان شما؟
همه گفتند: «با جمال نسب
هست شمعي ز دودمان عرب»
گفت كاو را بلايي افتاده‌ست
در كمند هوايي افتاده‌ست
چشم مي‌دارم از شما ياري
و از سر مرحمت مددگاري
بهر مطلوبش اختيار سفر
بر ديار بني‌سليم گذر
همه سمعا و طاعة گويان
معتمر را به جان رضا جويان
بر نجيب‌اشتران سوار شدند
متوجه بدان ديار شدند
مي‌بريدند كوه و صحرا را
پرس پرسان ديار ريا را
تا به منزلگهش پي آوردند
پدرش را از آن خبر كردند
كردشان شاد و خرم استقبال
با كسان گفت تا به استعجال
فرش‌هاي نفيس افگندند
نطع‌هاي عجب پراگندند
هر كسي را به جاي وي بنشاند
وز ثنا، گوهرش به فرق فشاند
آنچه حاضر ز گله بود و رمه
كشت و پخت و كشيد پيش، همه
معتمر گفت كاي جمال غرب!
همه كار تو در كمال ادب!
نخورد كس ز سفره و خوانت،
تا ز بحر نوال و احسانت
حاجت جمله را روا نكني،
آرزوي همه عطا نكني!
گفت كاي روي صدق، روي شما
چيست از بنده آرزوي شما؟
گفت: «هست آنكه گوهر صدفت
اختر برج عزت و شرفت
با عتيبه كه فخر انصارست
نيك‌كردار و راست گفتارست،
گوهر سلك اتصال شود
رازدار شب وصال شود»
گفت: «تدبير كار و بار او راست
واندرين كار، اختيار او راست
با وي اين را بگويم از آغاز
آنچه گويد، به مجلس آرم باز»
اين سخن گفت و از زمين برخاست
غضب‌آميز و خشمگين برخاست
چون درآمد به خانه، ريا گفت
كز چه رو خاطرت چنين آشفت؟
گفت: «از آن رو كه جمعي از انصار
به هوايت كشيده‌اند قطار
همه يكدل به دوستداري تو
يك‌زبان بهر خواستگاري تو»
گفت: «انصاريان كريمان‌اند
در حريم كرم مقيمان‌اند
از براي چه دوستدار من‌اند؟
وز هواي كه خواستگار من‌اند؟»
گفت: «بهر يگانه‌اي ز كرام
عالي اندر نسب، عتيبه به نام»
گفت « من هم شنيده‌ام خبرش
نسبتي نيست با كسي دگرش
چون كند وعده در وفا كو شد
وز جفاي زمانه نخروشد»
پدرش گفت: «مي‌خورم سوگند
به خدايي كه نبودش مانند
كه تو را هيچ‌گه به وي ندهم
نقد وصلت به دامنش ننهم
واقفم از فسانهٔ تو و او
وآنچه بوده ميانهٔ تو و او»
گفت: «با وي مرا چه بازارست،
كه از آن خاطر تو دربارست؟
نه خيالي ز روي من ديده‌ست
نه گياهي ز باغ من چيده‌ست
ليك چون سبق يافت سوگندت
به اجابت نمي‌كنم بندت
قوم انصار پاك دينان‌اند
در زمان و زمين امينان‌اند
بر مقالاتشان مگردان پشت!
رد ايشان مكن به قول درشت!
مكن از منع، كامشان پر زهر!
گر نمي‌بايدت، گران كن مهر!
نرخ كالا ز حد چون در گذرد
رغبت از جان مشتري ببرد»
گفت: « احسنت ، خوب گفتي، خوب
كم فتد نكته اينچنين مرغوب!»
آنگه آمد برون و با ايشان
گفت كاي زمرهٔ وفاكيشان!
كرد ريا قبول اين پيوند
ليك او گوهري‌ست بي‌مانند
مهر او، هم به قدر او بايد
تا سر او به آن فرو آيد
باشد او گوهري جهان‌افروز
كيست قائم به قيمتش امروز؟»
معتمر گفت: «آن منم، اينك!
هر چه خواهي ضمان منم، اينك!»
خواست چندان زر تمام‌عيار
كه مثاقيل آن رسد به هزار
بعد از آن نيز ده هزار درم
سيم خالص، نه بيش از آن و نه كم
جامگي صد ز بردهاي يمن
صد ديگر از آن فزون به ثمن
نافه‌ها مشك و طلبه‌ها عنبر
عقدهاي مرصع از گوهر
معتمر گفت با سه چار نفر
زود كردند بر مدينه گذر
هر چه جستند حاضر آوردند
مجلس عقد منعقد كردند
عقد بستند آن دو مفتون را
شاد كردند آن دو محزون را
بعد چل روز كز نشاط و سرور
حال بگذشتشان بدين دستور
داد اجازت پدر كه ريا را
ماه شهر و غزال صحرا را،
به عروسي سوي مدينه برند
وز غريبي ره وطن سپرند
بهر وي خوش عماري‌اي پرداخت
برگ گل را ز غنچه محمل ساخت
با دو صد عز و حشمت و جاهش
كرد سوي مدينه همراهش
هر دو با هم عتيبه و ريا
شاد و خرم شدند ره‌پيما
معتمر با جماعت انصار
تيز بر كار خويش شكرگزار
كه دو عاشق به هم رسانيدند
دل و جان‌شان ز غم رهانيدند
همه غافل از آن كه آخر كار
بر چه خواهد گرفت كار، قرار
ماند چون با مدينه يك فرسنگ
جمعي از رهزنان بي‌فرهنگ
بر ميان تيغ و، در بغل نيزه
وز كمر كرده خنجر آويزه
همه خونين‌لباس و دزدشعار
همه تيغ‌آزماي و نيزه گذار
غافل از گوشه‌اي كمين كردند
رو در آن قوم پاك‌دين كردند
چون عتيبه هجوم ايشان ديد
غيرت عاشقي در او پيچيد
شد چو شيران در آن مصاف، دلير
گاه با نيزه، گاه با شمشير
چند تن را به سينه چاك افگند
چون سگان‌شان به خون و خاك افگند
آخر از زخم تيغ صاعقه‌بار
داد آن قوم را چو ديو فرار
ليك نامقبلي ز كين داري
ضربتي زد به سينه‌اش، كاري
قفس‌آسا، به تن فتادش چاك
مرغ او كرد رو به عالم پاك
دوستان در خروش و گريه، چو ميغ
كه: «برفت از جهان عتيبه، دريغ!»
گوش ريا چو آن خروش شنيد،
موكنان بر سر عتيبه دويد
ديد نقش زمين، نگارش را
غرق خون، نازنين شكارش را
گشته از چشمه‌سار سينهٔ تنگ،
خلعت سروش ارغواني رنگ
دست سيمين، خضاب از آن خون كرد
چهره گلگونه، جامه گلگون كرد
چهر بر خون و خاك مي‌ماليد
وز دل دردناك مي‌ناليد
كاي عتيبه! تو را چه حال افتاد
كآفتاب تو را زوال افتاد؟
سيرم از عمر، بي‌لقاي تو، من
كاشكي بودمي بجاي تو، من!
عقل بر عشق من زند خنده
كه بميري تو زار و من زنده
اين بگفت و ز جان برآورد آه
رفت با آه، جان او همراه
زندگي بي‌وي از وفا نشمرد
روي با روي او نهاد و بمرد
ترك هجران‌سراي فاني كرد
روي در وصل جاوداني كرد
دوستان از ره وفاداري
برگرفتند نوحه و زاري
ليكن از نوحه، در كشاكش درد
هر چه كردند، هيچ سود نكرد
چون كند طوطي از قفس پرواز
به خروش و فغان نيايد باز
عاقبت لب ز نوحه دربستند
بهر تجهيزشان كمر بستند
ديده از غم پرآب و ، سينه كباب
پاك شستندشان به مشك و گلاب
از حرير و كتان كفن كردند
در يكي قبرشان وطن كردند
در ته خاك غرق خونابه
تا قيامت شدند همخوابه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد