بخش ۲۴ - حكايت حاتم و بند از پاي اسيري گشادن و بر پاي خود نهادن

۳۷ بازديد


حاتم آن بحر جود و كان عطا
روزي از قوم خويش ماند جدا
اوفتادش گذر به قافله‌اي
ديد اسيريي به پاي سلسله‌اي
پيشش آمد اسير، بهر گشاد
خواست زو فديه تا شود آزاد
حاتم آنجا نداشت هيچ به دست
بر وي از بر آن رسيد شكست
حالي از لطف پاي پيش نهاد
بند او را به پاي خويش نهاد
ساخت ز آن بند سخت، آزادش
اذن رفتن بجاي خود دادش
قوم حاتم ز پي رسيدندش
چون اسيران به بند ديدندش
فديهٔ او ز مال او دادند
پاي او هم ز بند بگشادند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد