غزل شماره ۴۸۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۸۸

۳۳ بازديد


سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهي
گفت بازآي كه ديرينه اين درگاهي
همچو جم جرعه ما كش كه ز سر دو جهان
پرتو جام جهان بين دهدت آگاهي
بر در ميكده رندان قلندر باشند
كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي
سر ما و در ميخانه كه طرف بامش
به فلك بر شد و ديوار بدين كوتاهي
قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
اگرت سلطنت فقر ببخشند اي دل
كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهي
تو دم فقر نداني زدن از دست مده
مسند خواجگي و مجلس تورانشاهي
حافظ خام طمع شرمي از اين قصه بدار
عملت چيست كه فردوس برين مي‌خواهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد