غزل شماره ۴۹۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۹۱

۳۳ بازديد


به چشم كرده‌ام ابروي ماه سيمايي
خيال سبزخطي نقش بسته‌ام جايي
اميد هست كه منشور عشقبازي من
از آن كمانچه ابرو رسد به طغرايي
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت
در آرزوي سر و چشم مجلس آرايي
مكدر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بيا ببين كه كه را مي‌كند تماشايي
به روز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد
كه مي‌رويم به داغ بلندبالايي
زمام دل به كسي داده‌ام من درويش
كه نيستش به كس از تاج و تخت پروايي
در آن مقام كه خوبان ز غمزه تيغ زنند
عجب مدار سري اوفتاده در پايي
مرا كه از رخ او ماه در شبستان است
كجا بود به فروغ ستاره پروايي
فراق و وصل چه باشد رضاي دوست طلب
كه حيف باشد از او غير او تمنايي
درر ز شوق برآرند ماهيان به نثار
اگر سفينه حافظ رسد به دريايي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد