من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۰۲

۳۴ بازديد


خوش خبر باشي اي نسيم شمال
كه به ما مي‌رسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها
فصمت‌ها هنا لسان القال
مالسلمي و من بذي سلم
اين جيراننا و كيف الحال
عفت الدار بعد عافيه
فاسالوا حالها عن الاطلال
في جمال الكمال نلت مني
صرف الله عنك عين كمال
يا بريد الحمي حماك الله
مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه بزمگاه خالي ماند
از حريفان و جام مالامال
سايه افكند حاليا شب هجر
تا چه بازند شب روان خيال
ترك ما سوي كس نمي‌نگرد
آه از اين كبريا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابري تا چند
ناله عاشقان خوش است بنال


غزل شماره ۳۰۱

۳۲ بازديد


اي دل ريش مرا با لب تو حق نمك
حق نگه دار كه من مي‌روم الله معك
تويي آن گوهر پاكيزه كه در عالم قدس
ذكر خير تو بود حاصل تسبيح ملك
در خلوص منت ار هست شكي تجربه كن
كس عيار زر خالص نشناسد چو محك
گفته بودي كه شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك
بگشا پسته خندان و شكرريزي كن
خلق را از دهن خويش مينداز به شك
چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد
من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك
چون بر حافظ خويشش نگذاري باري
اي رقيب از بر او يك دو قدم دورترك


غزل شماره ۳۰۵

۳۴ بازديد


به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
كه كس مباد ز كردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام ره است و من زين بحث
نيم ز شاهد و ساقي به هيچ باب خجل
بود كه يار نرنجد ز ما به خلق كريم
كه از سؤال ملوليم و از جواب خجل
ز خون كه رفت شب دوش از سراچه چشم
شديم در نظر ره روان خواب خجل
رواست نرگس مست ار فكند سر در پيش
كه شد ز شيوه آن چشم پرعتاب خجل
تويي كه خوبتري ز آفتاب و شكر خدا
كه نيستم ز تو در روي آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر كه گشت
ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل


غزل شماره ۳۰۴

۳۴ بازديد


داراي جهان نصرت دين خسرو كامل
يحيي بن مظفر ملك عالم عادل
اي درگه اسلام پناه تو گشاده
بر روي زمين روزنه جان و در دل
تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر كون و مكان فايض و شامل
روز ازل از كلك تو يك قطره سياهي
بر روي مه افتاد كه شد حل مسائل
خورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت
اي كاج كه من بودمي آن هندوي مقبل
شاها فلك از بزم تو در رقص و سماع است
دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل
مي نوش و جهان بخش كه از زلف كمندت
شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل
دور فلكي يك سره بر منهج عدل است
خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است
از بهر معيشت مكن انديشه باطل


غزل شماره ۳۰۸

۳۴ بازديد


اي رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
سلسبيلت كرده جان و دل سبيل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبيل
ناوك چشم تو در هر گوشه‌اي
همچو من افتاده دارد صد قتيل
يا رب اين آتش كه در جان من است
سرد كن زان سان كه كردي بر خليل
من نمي‌يابم مجال اي دوستان
گر چه دارد او جمالي بس جميل
پاي ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما كوتاه و خرما بر نخيل
حافظ از سرپنجه عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پاي پيل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چيزي كه باشد زين قبيل


غزل شماره ۳۰۷

۳۵ بازديد


هر نكته‌اي كه گفتم در وصف آن شمايل
هر كو شنيد گفتا لله در قائل
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در كسب اين فضايل
حلاج بر سر دار اين نكته خوش سرايد
از شافعي نپرسند امثال اين مسائل
گفتم كه كي ببخشي بر جان ناتوانم
گفت آن زمان كه نبود جان در ميانه حائل
دل داده‌ام به ياري شوخي كشي نگاري
مرضيه السجايا محموده الخصائل
در عين گوشه گيري بودم چو چشم مستت
و اكنون شدم به مستان چون ابروي تو مايل
از آب ديده صد ره طوفان نوح ديدم
و از لوح سينه نقشت هرگز نگشت زايل
اي دوست دست حافظ تعويذ چشم زخم است
يا رب ببينم آن را در گردنت حمايل


غزل شماره ۳۰۶

۳۳ بازديد


اگر به كوي تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو كار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
فراغ برده ز من آن دو جادوي مكحول
چو بر در تو من بي‌نواي بي زر و زور
به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول
كجا روم چه كنم چاره از كجا جويم
كه گشته‌ام ز غم و جور روزگار ملول
من شكسته بدحال زندگي يابم
در آن زمان كه به تيغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جاي نيافت
كه ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صيقلي دارد
بود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول
چه جرم كرده‌ام اي جان و دل به حضرت تو
كه طاعت من بي‌دل نمي‌شود مقبول
به درد عشق بساز و خموش كن حافظ
رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول


غزل شماره ۳۱۱

۳۴ بازديد


عاشق روي جواني خوش نوخاسته‌ام
و از خدا دولت اين غم به دعا خواسته‌ام
عاشق و رند و نظربازم و مي‌گويم فاش
تا بداني كه به چندين هنر آراسته‌ام
شرمم از خرقه آلوده خود مي‌آيد
كه بر او وصله به صد شعبده پيراسته‌ام
خوش بسوز از غمش اي شمع كه اينك من نيز
هم بدين كار كمربسته و برخاسته‌ام
با چنين حيرتم از دست بشد صرفه كار
در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان كاسته‌ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو كه در بر كشد آن دلبر نوخاسته‌ام


غزل شماره ۳۱۰

۳۳ بازديد


مرحبا طاير فرخ پي فرخنده پيام
خير مقدم چه خبر دوست كجا راه كدام
يا رب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد
كه از او خصم به دام آمد و معشوقه به كام
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست
هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسي رخ بنما
سرو مي‌نازد و خوش نيست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همي‌فرمايد
برو اي شيخ كه شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم كه همي‌زد ز سر سدره صفير
عاقبت دانه خال تو فكندش در دام
چشم بيمار مرا خواب نه درخور باشد
من له يقتل داء دنف كيف ينام
تو ترحم نكني بر من مخلص گفتم
ذاك دعواي و ها انت و تلك الايام
حافظ ار ميل به ابروي تو دارد شايد
جاي در گوشه محراب كنند اهل كلام


غزل شماره ۳۰۹

۳۵ بازديد


عشقبازي و جواني و شراب لعل فام
مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام
ساقي شكردهان و مطرب شيرين سخن
همنشيني نيك كردار و نديمي نيك نام
شاهدي از لطف و پاكي رشك آب زندگي
دلبري در حسن و خوبي غيرت ماه تمام
بزمگاهي دل نشان چون قصر فردوس برين
گلشني پيرامنش چون روضه دارالسلام
صف نشينان نيكخواه و پيشكاران باادب
دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستكام
باده گلرنگ تلخ تيز خوش خوار سبك
نقلش از لعل نگار و نقلش از ياقوت خام
غمزه ساقي به يغماي خرد آهخته تيغ
زلف جانان از براي صيد دل گسترده دام
نكته داني بذله گو چون حافظ شيرين سخن
بخشش آموزي جهان افروز چون حاجي قوام
هر كه اين عشرت نخواهد خوشدلي بر وي تباه
وان كه اين مجلس نجويد زندگي بر وي حرام