غزل شماره ۳۰۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۰۶

۳۴ بازديد


اگر به كوي تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو كار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
فراغ برده ز من آن دو جادوي مكحول
چو بر در تو من بي‌نواي بي زر و زور
به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول
كجا روم چه كنم چاره از كجا جويم
كه گشته‌ام ز غم و جور روزگار ملول
من شكسته بدحال زندگي يابم
در آن زمان كه به تيغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جاي نيافت
كه ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صيقلي دارد
بود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول
چه جرم كرده‌ام اي جان و دل به حضرت تو
كه طاعت من بي‌دل نمي‌شود مقبول
به درد عشق بساز و خموش كن حافظ
رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد