من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۸۳

۳۳ بازديد


سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
كه دور شاه شجاع است مي دلير بنوش
شد آن كه اهل نظر بر كناره مي‌رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوييم آن حكايت‌ها
كه از نهفتن آن ديگ سينه مي‌زد جوش
شراب خانگي ترس محتسب خورده
به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش
ز كوي ميكده دوشش به دوش مي‌بردند
امام شهر كه سجاده مي‌كشيد به دوش
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
محل نور تجليست راي انور شاه
چو قرب او طلبي در صفاي نيت كوش
بجز ثناي جلالش مساز ورد ضمير
كه هست گوش دلش محرم پيام سروش
رموز مصلحت ملك خسروان دانند
گداي گوشه نشيني تو حافظا مخروش


غزل شماره ۲۸۲

۴۰ بازديد


ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بت سنگين دل سيمين بناگوش
نگاري چابكي شنگي كلهدار
ظريفي مه وشي تركي قباپوش
ز تاب آتش سوداي عشقش
به سان ديگ دايم مي‌زنم جوش
چو پيراهن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قبا گيرم در آغوش
اگر پوسيده گردد استخوانم
نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دينم دل و دينم ببرده‌ست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دواي تو دواي توست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش


غزل شماره ۲۸۶

۳۴ بازديد


دوش با من گفت پنهان كارداني تيزهوش
و از شما پنهان نشايد كرد سر مي فروش
گفت آسان گير بر خود كارها كز روي طبع
سخت مي‌گردد جهان بر مردمان سختكوش
وان گهم درداد جامي كز فروغش بر فلك
زهره در رقص آمد و بربط زنان مي‌گفت نوش
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام
ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
گوش كن پند اي پسر و از بهر دنيا غم مخور
گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد
زان كه آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
بر بساط نكته دانان خودفروشي شرط نيست
يا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش
ساقيا مي ده كه رندي‌هاي حافظ فهم كرد
آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش


غزل شماره ۲۸۵

۳۴ بازديد


در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قرابه كش شد و مفتي پياله نوش
صوفي ز كنج صومعه با پاي خم نشست
تا ديد محتسب كه سبو مي‌كشد به دوش
احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان
كردم سؤال صبحدم از پير مي فروش
گفتا نه گفتنيست سخن گر چه محرمي
دركش زبان و پرده نگه دار و مي بنوش
ساقي بهار مي‌رسد و وجه مي‌نماند
فكري بكن كه خون دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسي و جواني و نوبهار
عذرم پذير و جرم به ذيل كرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوري كني
پروانه مراد رسيد اي محب خموش
اي پادشاه صورت و معني كه مثل تو
ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش
چندان بمان كه خرقه ازرق كند قبول
بخت جوانت از فلك پير ژنده پوش


غزل شماره ۲۸۴

۳۸ بازديد


هاتفي از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف الهي بكند كار خويش
مژده رحمت برساند سروش
اين خرد خام به ميخانه بر
تا مي لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به كوشش دهند
هر قدر اي دل كه تواني بكوش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نكته سربسته چه داني خموش
گوش من و حلقه گيسوي يار
روي من و خاك در مي فروش
رندي حافظ نه گناهيست صعب
با كرم پادشه عيب پوش
داور دين شاه شجاع آن كه كرد
روح قدس حلقه امرش به گوش
اي ملك العرش مرادش بده
و از خطر چشم بدش دار گوش


غزل شماره ۲۸۸

۳۷ بازديد


كنار آب و پاي بيد و طبع شعر و ياري خوش
معاشر دلبري شيرين و ساقي گلعذاري خوش
الا اي دولتي طالع كه قدر وقت مي‌داني
گوارا بادت اين عشرت كه داري روزگاري خوش
هر آن كس را كه در خاطر ز عشق دلبري باريست
سپندي گو بر آتش نه كه دارد كار و باري خوش
عروس طبع را زيور ز فكر بكر مي‌بندم
بود كز دست ايامم به دست افتد نگاري خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلي بستان
كه مهتابي دل افروز است و طرف لاله زاري خوش
مي‌اي در كاسه چشم است ساقي را بناميزد
كه مستي مي‌كند با عقل و مي‌بخشد خماري خوش
به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه
كه شنگولان خوش باشت بياموزند كاري خوش


غزل شماره ۲۸۷

۳۵ بازديد


اي همه شكل تو مطبوع و همه جاي تو خوش
دلم از عشوه شيرين شكرخاي تو خوش
همچو گلبرگ طري هست وجود تو لطيف
همچو سرو چمن خلد سراپاي تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين خط و خال تو مليح
چشم و ابروي تو زيبا قد و بالاي تو خوش
هم گلستان خيالم ز تو پرنقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن ساي تو خوش
در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار
كرده‌ام خاطر خود را به تمناي تو خوش
شكر چشم تو چه گويم كه بدان بيماري
مي كند درد مرا از رخ زيباي تو خوش
در بيابان طلب گر چه ز هر سو خطريست
مي‌رود حافظ بي‌دل به تولاي تو خوش


غزل شماره ۲۹۰

۳۴ بازديد


دلم رميده شد و غافلم من درويش
كه آن شكاري سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش مي‌لرزم
كه دل به دست كمان ابروييست كافركيش
خيال حوصله بحر مي‌پزد هيهات
چه‌هاست در سر اين قطره محال انديش
بنازم آن مژه شوخ عافيت كش را
كه موج مي‌زندش آب نوش بر سر نيش
ز آستين طبيبان هزار خون بچكد
گرم به تجربه دستي نهند بر دل ريش
به كوي ميكده گريان و سرفكنده روم
چرا كه شرم همي‌آيدم ز حاصل خويش
نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر
نزاع بر سر دنيي دون مكن درويش
بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانه‌اي به كف آور ز گنج قارون بيش


غزل شماره ۲۸۹

۳۵ بازديد


مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش
ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزي
بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به كه از او نيك نگه دارم دل
كه بد و نيك نديده‌ست و ندارد نگهش
بوي شير از لب همچون شكرش مي‌آيد
گر چه خون مي‌چكد از شيوه چشم سيهش
چارده ساله بتي چابك شيرين دارم
كه به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پي آن گل نورسته دل ما يا رب
خود كجا شد كه نديديم در اين چند گهش
يار دلدار من ار قلب بدين سان شكند
ببرد زود به جانداري خود پادشهش
جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانه در
صدف سينه حافظ بود آرامگهش


غزل شماره ۲۹۳

۳۳ بازديد


بامدادان كه ز خلوتگه كاخ ابداع
شمع خاور فكند بر همه اطراف شعاع
بركشد آينه از جيب افق چرخ و در آن
بنمايد رخ گيتي به هزاران انواع
در زواياي طربخانه جمشيد فلك
ارغنون ساز كند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آيد كه كجا شد منكر
جام در قهقهه آيد كه كجا شد مناع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگير
كه به هر حالتي اين است بهين اوضاع
طره شاهد دنيي همه بند است و فريب
عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان مي‌خواهي
كه وجوديست عطابخش كريم نفاع
مظهر لطف ازل روشني چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع