من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۷۲

۳۴ بازديد


بازآي و دل تنگ مرا مونس جان باش
وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده كه در ميكده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدي اي عارف سالك
جهدي كن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار كه گفتا به توام دل نگران است
گو مي‌رسم اينك به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
اي درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباري ننشيند
اي سيل سرشك از عقب نامه روان باش
حافظ كه هوس مي‌كندش جام جهان بين
گو در نظر آصف جمشيد مكان باش


غزل شماره ۲۷۱

۳۴ بازديد


دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس
كه چنان ز او شده‌ام بي سر و سامان كه مپرس
كس به اميد وفا ترك دل و دين مكناد
كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس
به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست
زحمتي مي‌كشم از مردم نادان كه مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر كاين مي لعل
دل و دين مي‌برد از دست بدان سان كه مپرس
گفت‌وگوهاست در اين راه كه جان بگدازد
هر كسي عربده‌اي اين كه مبين آن كه مپرس
پارسايي و سلامت هوسم بود ولي
شيوه‌اي مي‌كند آن نرگس فتان كه مپرس
گفتم از گوي فلك صورت حالي پرسم
گفت آن مي‌كشم اندر خم چوگان كه مپرس
گفتمش زلف به خون كه شكستي گفتا
حافظ اين قصه دراز است به قرآن كه مپرس


غزل شماره ۲۷۵

۳۳ بازديد


صوفي گلي بچين و مرقع به خار بخش
وين زهد خشك را به مي خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
تسبيح و طيلسان به مي و ميگسار بخش
زهد گران كه شاهد و ساقي نمي‌خرند
در حلقه چمن به نسيم بهار بخش
راهم شراب لعل زد اي مير عاشقان
خون مرا به چاه زنخدان يار بخش
يا رب به وقت گل گنه بنده عفو كن
وين ماجرا به سرو لب جويبار بخش
اي آن كه ره به مشرب مقصود برده‌اي
زين بحر قطره‌اي به من خاكسار بخش
شكرانه را كه چشم تو روي بتان نديد
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقي چو شاه نوش كند باده صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش


غزل شماره ۲۷۴

۳۳ بازديد


به دور لاله قدح گير و بي‌ريا مي‌باش
به بوي گل نفسي همدم صبا مي‌باش
نگويمت كه همه ساله مي پرستي كن
سه ماه مي خور و نه ماه پارسا مي‌باش
چو پير سالك عشقت به مي حواله كند
بنوش و منتظر رحمت خدا مي‌باش
گرت هواست كه چون جم به سر غيب رسي
بيا و همدم جام جهان نما مي‌باش
چو غنچه گر چه فروبستگيست كار جهان
تو همچو باد بهاري گره گشا مي‌باش
وفا مجوي ز كس ور سخن نمي‌شنوي
به هرزه طالب سيمرغ و كيميا مي‌باش
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ
ولي معاشر رندان پارسا مي‌باش


غزل شماره ۲۷۸

۴۳ بازديد


شراب تلخ مي‌خواهم كه مردافكن بود زورش
كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش
مذاق حرص و آز اي دل بشو از تلخ و از شورش
بياور مي كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن
به لعب زهره چنگي و مريخ سلحشورش
كمند صيد بهرامي بيفكن جام جم بردار
كه من پيمودم اين صحرا نه بهرام است و نه گورش
بيا تا در مي صافيت راز دهر بنمايم
به شرط آن كه ننمايي به كج طبعان دل كورش
نظر كردن به درويشان منافي بزرگي نيست
سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
كمان ابروي جانان نمي‌پيچد سر از حافظ
وليكن خنده مي‌آيد بدين بازوي بي زورش


غزل شماره ۲۷۷

۳۵ بازديد


فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش
گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربايي همه آن نيست كه عاشق بكشند
خواجه آن است كه باشد غم خدمتگارش
جاي آن است كه خون موج زند در دل لعل
زين تغابن كه خزف مي‌شكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اي كه در كوچه معشوقه ما مي‌گذري
بر حذر باش كه سر مي‌شكند ديوارش
آن سفركرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل
جانب عشق عزيز است فرومگذارش
صوفي سرخوش از اين دست كه كج كرد كلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش


غزل شماره ۲۷۶

۳۴ بازديد


باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش
بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
اي دل اندربند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش
رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار
كار ملك است آن كه تدبير و تامل بايدش
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
با چنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام
هر كه روي ياسمين و جعد سنبل بايدش
نازها زان نرگس مستانه‌اش بايد كشيد
اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
كيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود
عاشق مسكين چرا چندين تجمل بايدش


غزل شماره ۲۸۱

۳۵ بازديد


يا رب اين نوگل خندان كه سپردي به منش
مي‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از كوي وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلك از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمي رسي اي باد صبا
چشم دارم كه سلامي برساني ز منش
به ادب نافه گشايي كن از آن زلف سياه
جاي دل‌هاي عزيز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبرشكنش
در مقامي كه به ياد لب او مي نوشند
سفله آن مست كه باشد خبر از خويشتنش
عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت
هر كه اين آب خورد رخت به دريا فكنش
هر كه ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است
آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش


غزل شماره ۲۸۰

۳۵ بازديد


چو برشكست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش
كجاست همنفسي تا به شرح عرضه دهم
كه دل چه مي‌كشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روي تو بست
ولي ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش
تو خفته‌اي و نشد عشق را كرانه پديد
تبارك الله از اين ره كه نيست پايانش
جمال كعبه مگر عذر ره روان خواهد
كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش
بدين شكسته بيت الحزن كه مي‌آرد
نشان يوسف دل از چه زنخدانش
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم
كه سوخت حافظ بي‌دل ز مكر و دستانش


غزل شماره ۲۷۹

۳۴ بازديد


خوشا شيراز و وضع بي‌مثالش
خداوندا نگه دار از زوالش
ز ركن آباد ما صد لوحش الله
كه عمر خضر مي‌بخشد زلالش
ميان جعفرآباد و مصلا
عبيرآميز مي‌آيد شمالش
به شيراز آي و فيض روح قدسي
بجوي از مردم صاحب كمالش
كه نام قند مصري برد آن جا
كه شيرينان ندادند انفعالش
صبا زان لولي شنگول سرمست
چه داري آگهي چون است حالش
گر آن شيرين پسر خونم بريزد
دلا چون شير مادر كن حلالش
مكن از خواب بيدارم خدا را
كه دارم خلوتي خوش با خيالش
چرا حافظ چو مي‌ترسيدي از هجر
نكردي شكر ايام وصالش