من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۵۰

۳۳ بازديد


روي بنماي و وجود خودم از ياد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات
اي دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سينه گو شعله آتشكده فارس بكش
ديده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پير مغان باد كه باقي سهل است
ديگري گو برو و نام من از ياد ببر
سعي نابرده در اين راه به جايي نرسي
مزد اگر مي‌طلبي طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسي وعده ديدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش مي‌گفت به مژگان درازت بكشم
يا رب از خاطرش انديشه بيداد ببر
حافظ انديشه كن از نازكي خاطر يار
برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر


غزل شماره ۲۵۴

۳۳ بازديد


ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبور
گلبانگ زد كه چشم بد از روي گل به دور
اي گلبشكر آن كه تويي پادشاه حسن
با بلبلان بي‌دل شيدا مكن غرور
از دست غيبت تو شكايت نمي‌كنم
تا نيست غيبتي نبود لذت حضور
گر ديگران به عيش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مايه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار
ما را شرابخانه قصور است و يار حور
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور كسي
گويد تو را كه باده مخور گو هوالغفور
حافظ شكايت از غم هجران چه مي‌كني
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور


غزل شماره ۲۵۳

۴۱ بازديد


اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر
از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست
كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است
درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر
تا كي مي صبوح و شكرخواب بامداد
هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر
دي در گذار بود و نظر سوي ما نكرد
بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر
انديشه از محيط فنا نيست هر كه را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف كه ز خيل حوادث كمين‌گهيست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بي عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار
روز فراق را كه نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوي كه بر صفحه جهان
اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر


غزل شماره ۲۵۷

۳۳ بازديد


روي بنما و مرا گو كه ز جان دل برگير
پيش شمع آتش پروا نه به جان گو درگير
در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ
بر سر كشته خويش آي و ز خاكش برگير
ترك درويش مگير ار نبود سيم و زرش
در غمت سيم شمار اشك و رخش را زر گير
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باك
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير
در سماع آي و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گير
صوف بركش ز سر و باده صافي دركش
سيم درباز و به زر سيمبري در بر گير
دوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مكن روي زمين لشكر گير
ميل رفتن مكن اي دوست دمي با ما باش
بر لب جوي طرب جوي و به كف ساغر گير
رفته گير از برم وز آتش و آب دل و چشم
گونه‌ام زرد و لبم خشك و كنارم تر گير
حافظ آراسته كن بزم و بگو واعظ را
كه ببين مجلسم و ترك سر منبر گير


غزل شماره ۲۵۶

۳۹ بازديد


نصيحتي كنمت بشنو و بهانه مگير
هر آن چه ناصح مشفق بگويدت بپذير
ز وصل روي جوانان تمتعي بردار
كه در كمينگه عمر است مكر عالم پير
نعيم هر دو جهان پيش عاشقان بجوي
كه اين متاع قليل است و آن عطاي كثير
معاشري خوش و رودي بساز مي‌خواهم
كه درد خويش بگويم به ناله بم و زير
بر آن سرم كه ننوشم مي و گنه نكنم
اگر موافق تدبير من شود تقدير
چو قسمت ازلي بي حضور ما كردند
گر اندكي نه به وفق رضاست خرده مگير
چو لاله در قدحم ريز ساقيا مي و مشك
كه نقش خال نگارم نمي‌رود ز ضمير
بيار ساغر در خوشاب اي ساقي
حسود گو كرم آصفي ببين و بمير
به عزم توبه نهادم قدح ز كف صد بار
ولي كرشمه ساقي نمي‌كند تقصير
مي دوساله و محبوب چارده ساله
همين بس است مرا صحبت صغير و كبير
دل رميده ما را كه پيش مي‌گيرد
خبر دهيد به مجنون خسته از زنجير
حديث توبه در اين بزمگه مگو حافظ
كه ساقيان كمان ابرويت زنند به تير


غزل شماره ۲۵۵

۴۰ بازديد


يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور
كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن
وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر كشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دايما يك سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نه‌اي از سر غيب
باشد اندر پرده بازي‌هاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند
چون تو را نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم
سرزنش‌ها گر كند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله مي‌داند خداي حال گردان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شب‌هاي تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور


غزل شماره ۲۶۰

۳۷ بازديد


اي سرو ناز حسن كه خوش مي‌روي به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت خوبت كه در ازل
ببريده‌اند بر قد سروت قباي ناز
آن را كه بوي عنبر زلف تو آرزوست
چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولي
بي شمع عارض تو دلم را بود گداز
صوفي كه بي تو توبه ز مي كرده بود دوش
بشكست عهد چون در ميخانه ديد باز
از طعنه رقيب نگردد عيار من
چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل كز طواف كعبه كويت وقوف يافت
از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست
بي طاق ابروي تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت كف زنان
حافظ كه دوش از لب ساقي شنيد راز


غزل شماره ۲۵۹

۳۲ بازديد


منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز
چه شكر گويمت اي كارساز بنده نواز
نيازمند بلا گو رخ از غبار مشوي
كه كيمياي مراد است خاك كوي نياز
ز مشكلات طريقت عنان متاب اي دل
كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق
به قول مفتي عشقش درست نيست نماز
در اين مقام مجازي بجز پياله مگير
در اين سراچه بازيچه غير عشق مباز
به نيم بوسه دعايي بخر ز اهل دلي
كه كيد دشمنت از جان و جسم دارد باز
فكند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نواي بانگ غزل‌هاي حافظ از شيراز


غزل شماره ۲۵۸

۳۴ بازديد


هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز
ز روي صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طريقت ره بلا سپرند
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
غم حبيب نهان به ز گفت و گوي رقيب
كه نيست سينه ارباب كينه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غير مستغنيست
من آن نيم كه از اين عشقبازي آيم باز
چه گويمت كه ز سوز درون چه مي‌بينم
ز اشك پرس حكايت كه من نيم غماز
چه فتنه بود كه مشاطه قضا انگيخت
كه كرد نرگس مستش سيه به سرمه ناز
بدين سپاس كه مجلس منور است به دوست
گرت چو شمع جفايي رسد بسوز و بساز
غرض كرشمه حسن است ور نه حاجت نيست
جمال دولت محمود را به زلف اياز
غزل سرايي ناهيد صرفه‌اي نبرد
در آن مقام كه حافظ برآورد آواز


غزل شماره ۲۶۲

۳۷ بازديد


حال خونين دلان كه گويد باز
و از فلك خون خم كه جويد باز
شرمش از چشم مي پرستان باد
نرگس مست اگر برويد باز
جز فلاطون خم نشين شراب
سر حكمت به ما كه گويد باز
هر كه چون لاله كاسه گردان شد
زين جفا رخ به خون بشويد باز
نگشايد دلم چو غنچه اگر
ساغري از لبش نبويد باز
بس كه در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موي تا نمويد باز
گرد بيت الحرام خم حافظ
گر نميرد به سر بپويد باز