غزل شماره ۲۵۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۵۰

۳۴ بازديد


روي بنماي و وجود خودم از ياد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات
اي دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سينه گو شعله آتشكده فارس بكش
ديده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پير مغان باد كه باقي سهل است
ديگري گو برو و نام من از ياد ببر
سعي نابرده در اين راه به جايي نرسي
مزد اگر مي‌طلبي طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسي وعده ديدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش مي‌گفت به مژگان درازت بكشم
يا رب از خاطرش انديشه بيداد ببر
حافظ انديشه كن از نازكي خاطر يار
برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد