غزل شماره ۲۲۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۲۲

۳۴ بازديد


از سر كوي تو هر كو به ملالت برود
نرود كارش و آخر به خجالت برود
كارواني كه بود بدرقه‌اش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود
سالك از نور هدايت ببرد راه به دوست
كه به جايي نرسد گر به ضلالت برود
كام خود آخر عمر از مي و معشوق بگير
حيف اوقات كه يك سر به بطالت برود
اي دليل دل گمگشته خدا را مددي
كه غريب ار نبرد ره به دلالت برود
حكم مستوري و مستي همه بر خاتم تست
كس ندانست كه آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حكمت به كف آور جامي
بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد