غزل شماره ۲۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۱۰

۳۶ بازديد


دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود
دل كه از ناوك مژگان تو در خون مي‌گشت
باز مشتاق كمانخانه ابروي تو بود
هم عفاالله صبا كز تو پيامي مي‌داد
ور نه در كس نرسيديم كه از كوي تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنه انگيز جهان غمزه جادوي تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شكن طره هندوي تو بود
بگشا بند قبا تا بگشايد دل من
كه گشادي كه مرا بود ز پهلوي تو بود
به وفاي تو كه بر تربت حافظ بگذر
كز جهان مي‌شد و در آرزوي روي تو بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد