هر آن كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است
كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
دهان تنگ شيرينش مگر ملك سليمان است
كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
لب لعل و خط مشكين چو آنش هست و اينش هست
بنازم دلبر خود را كه حسنش آن و اين دارد
به خواري منگر اي منعم ضعيفان و نحيفان را
كه صدر مجلس عشرت گداي رهنشين دارد
چو بر روي زمين باشي توانايي غنيمت دان
كه دوران ناتوانيها بسي زير زمين دارد
بلاگردان جان و تن دعاي مستمندان است
كه بيند خير از آن خرمن كه ننگ از خوشه چين دارد
صبا از عشق من رمزي بگو با آن شه خوبان
كه صد جمشيد و كيخسرو غلام كمترين دارد
و گر گويد نميخواهم چو حافظ عاشق مفلس
بگوييدش كه سلطاني گدايي همنشين دارد
شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد
بنده طلعت آن باش كه آني دارد
شيوه حور و پري گر چه لطيف است ولي
خوبي آن است و لطافت كه فلاني دارد
چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب
كه به اميد تو خوش آب رواني دارد
گوي خوبي كه برد از تو كه خورشيد آن جا
نه سواريست كه در دست عناني دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش كردي
آري آري سخن عشق نشاني دارد
خم ابروي تو در صنعت تيراندازي
برده از دست هر آن كس كه كماني دارد
در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز
هر كسي بر حسب فكر گماني دارد
با خرابات نشينان ز كرامات ملاف
هر سخن وقتي و هر نكته مكاني دارد
مرغ زيرك نزند در چمنش پرده سراي
هر بهاري كه به دنباله خزاني دارد
مدعي گو لغز و نكته به حافظ مفروش
كلك ما نيز زباني و بياني دارد
آن كه از سنبل او غاليه تابي دارد
باز با دلشدگان ناز و عتابي دارد
از سر كشته خود ميگذري همچون باد
چه توان كرد كه عمر است و شتابي دارد
ماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلف
آفتابيست كه در پيش سحابي دارد
چشم من كرد به هر گوشه روان سيل سرشك
تا سهي سرو تو را تازهتر آبي دارد
غمزه شوخ تو خونم به خطا ميريزد
فرصتش باد كه خوش فكر صوابي دارد
آب حيوان اگر اين است كه دارد لب دوست
روشن است اين كه خضر بهره سرابي دارد
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر
ترك مست است مگر ميل كبابي دارد
جان بيمار مرا نيست ز تو روي سؤال
اي خوش آن خسته كه از دوست جوابي دارد
كي كند سوي دل خسته حافظ نظري
چشم مستش كه به هر گوشه خرابي دارد
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالي
كه خوش آهنگ و فرح بخش هوايي دارد
پير دردي كش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدايي دارد
محترم دار دلم كاين مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همايي دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهي كه به همسايه گدايي دارد
اشك خونين بنمودم به طبيبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوايي دارد
ستم از غمزه مياموز كه در مذهب عشق
هر عمل اجري و هر كرده جزايي دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادي روي كسي خور كه صفايي دارد
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
و از زبان تو تمناي دعايي دارد
نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
كو حريفي كش سرمست كه پيش كرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بيخبرت ميبينم
آه از آن روز كه بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ايمن از او
اگر امروز نبردهست كه فردا ببرد
در خيال اين همه لعبت به هوس ميبازم
بو كه صاحب نظري نام تماشا ببرد
علم و فضلي كه به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگ گاوي چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامري كيست كه دست از يد بيضا ببرد
جام مينايي مي سد ره تنگ دليست
منه از دست كه سيل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه كمينگاه كمانداران است
هر كه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار
خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد
روشني طلعت تو ماه ندارد
پيش تو گل رونق گياه ندارد
گوشه ابروي توست منزل جانم
خوشتر از اين گوشه پادشاه ندارد
تا چه كند با رخ تو دود دل من
آينه داني كه تاب آه ندارد
شوخي نرگس نگر كه پيش تو بشكفت
چشم دريده ادب نگاه ندارد
ديدم و آن چشم دل سيه كه تو داري
جانب هيچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده اي مريد خرابات
شادي شيخي كه خانقاه ندارد
خون خور و خامش نشين كه آن دل نازك
طاقت فرياد دادخواه ندارد
گو برو و آستين به خون جگر شوي
هر كه در اين آستانه راه ندارد
ني من تنها كشم تطاول زلفت
كيست كه او داغ آن سياه ندارد
حافظ اگر سجده تو كرد مكن عيب
كافر عشق اي صنم گناه ندارد
جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد
هر كس كه اين ندارد حقا كه آن ندارد
با هيچ كس نشاني زان دلستان نديدم
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است
دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
اي ساروان فروكش كاين ره كران ندارد
چنگ خميده قامت ميخواندت به عشرت
بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد
اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
مست است و در حق او كس اين گمان ندارد
احوال گنج قارون كايام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان
كان شوخ سربريده بند زبان ندارد
كس در جهان ندارد يك بنده همچو حافظ
زيرا كه چون تو شاهي كس در جهان ندارد
بيا كه ترك فلك خوان روزه غارت كرد
هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
ثواب روزه و حج قبول آن كس برد
كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد
مقام اصلي ما گوشه خرابات است
خداش خير دهاد آن كه اين عمارت كرد
بهاي باده چون لعل چيست جوهر عقل
بيا كه سود كسي برد كاين تجارت كرد
نماز در خم آن ابروان محرابي
كسي كند كه به خون جگر طهارت كرد
فغان كه نرگس جماش شيخ شهر امروز
نظر به دردكشان از سر حقارت كرد
به روي يار نظر كن ز ديده منت دار
كه كار ديده نظر از سر بصارت كرد
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسيار در عبارت كرد
سحر بلبل حكايت با صبا كرد
كه عشق روي گل با ما چهها كرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا كرد
غلام همت آن نازنينم
كه كار خير بي روي و ريا كرد
من از بيگانگان ديگر ننالم
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد
گر از سلطان طمع كردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا كرد
خوشش باد آن نسيم صبحگاهي
كه درد شب نشينان را دوا كرد
نقاب گل كشيد و زلف سنبل
گره بند قباي غنچه وا كرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از ميان باد صبا كرد
بشارت بر به كوي مي فروشان
كه حافظ توبه از زهد ريا كرد
وفا از خواجگان شهر با من
كمال دولت و دين بوالوفا كرد
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستي فروكشد لنگر
چگونه كشتي از اين ورطه بلا ببرد
فغان كه با همه كس غايبانه باخت فلك
كه كس نبود كه دستي از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهي كو
مباد كآتش محرومي آب ما ببرد
دل ضعيفم از آن ميكشد به طرف چمن
كه جان ز مرگ به بيماري صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده كه اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و كس حال او به يار نگفت
مگر نسيم پيامي خداي را ببرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد