من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰۴

۳۳ بازديد


جمالت آفتاب هر نظر باد
ز خوبي روي خوبت خوبتر باد
هماي زلف شاهين شهپرت را
دل شاهان عالم زير پر باد
كسي كو بسته زلفت نباشد
چو زلفت درهم و زير و زبر باد
دلي كو عاشق رويت نباشد
هميشه غرقه در خون جگر باد
بتا چون غمزه‌ات ناوك فشاند
دل مجروح من پيشش سپر باد
چو لعل شكرينت بوسه بخشد
مذاق جان من ز او پرشكر باد
مرا از توست هر دم تازه عشقي
تو را هر ساعتي حسني دگر باد
به جان مشتاق روي توست حافظ
تو را در حال مشتاقان نظر باد


غزل شماره ۱۰۳

۳۴ بازديد


روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد
كامم از تلخي غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران ياد باد
گر چه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد
مبتلا گشتم در اين بند و بلا
كوشش آن حق گزاران ياد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ كاران ياد باد
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
اي دريغا رازداران ياد باد


غزل شماره ۱۰۲

۳۷ بازديد


دوش آگهي ز يار سفركرده داد باد
من نيز دل به باد دهم هر چه باد باد
كارم بدان رسيد كه همراز خود كنم
هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چين طره تو دل بي حفاظ من
هرگز نگفت مسكن مالوف ياد باد
امروز قدر پند عزيزان شناختم
يا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم به ياد تو هر گه كه در چمن
بند قباي غنچه گل مي‌گشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعيف من
صبحم به بوي وصل تو جان بازداد باد
حافظ نهاد نيك تو كامت برآورد
جان‌ها فداي مردم نيكونهاد باد


غزل شماره ۱۰۷

۳۵ بازديد


حسن تو هميشه در فزون باد
رويت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خيال عشقت
هر روز كه باد در فزون باد
هر سرو كه در چمن درآيد
در خدمت قامتت نگون باد
چشمي كه نه فتنه تو باشد
چون گوهر اشك غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربايي
در كردن سحر ذوفنون باد
هر جا كه دليست در غم تو
بي صبر و قرار و بي سكون باد
قد همه دلبران عالم
پيش الف قدت چو نون باد
هر دل كه ز عشق توست خالي
از حلقه وصل تو برون باد
لعل تو كه هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد


غزل شماره ۱۰۶

۳۵ بازديد


تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
وجود نازكت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معني ز امن صحت توست
كه ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
در اين چمن چو درآيد خزان به يغمايي
رهش به سرو سهي قامت بلند مباد
در آن بساط كه حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه بدبين و بدپسند مباد
هر آن كه روي چو ماهت به چشم بد بيند
بر آتش تو بجز جان او سپند مباد
شفا ز گفته شكرفشان حافظ جوي
كه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد


غزل شماره ۱۰۵

۳۵ بازديد


صوفي ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه انديشه اين كار فراموشش باد
آن كه يك جرعه مي از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد
شاه تركان سخن مدعيان مي‌شنود
شرمي از مظلمه خون سياووشش باد
گر چه از كبر سخن با من درويش نگفت
جان فداي شكرين پسته خاموشش باد
چشمم از آينه داران خط و خالش گشت
لبم از بوسه ربايان بر و دوشش باد
نرگس مست نوازش كن مردم دارش
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامي تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه بندگي زلف تو در گوشش باد


غزل شماره ۱۰۹

۳۵ بازديد


دير است كه دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد
سوي من وحشي صفت عقل رميده
آهوروشي كبك خرامي نفرستاد
دانست كه خواهد شدنم مرغ دل از دست
و از آن خط چون سلسله دامي نفرستاد
فرياد كه آن ساقي شكرلب سرمست
دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد
چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
حافظ به ادب باش كه واخواست نباشد
گر شاه پيامي به غلامي نفرستاد


غزل شماره ۱۰۸

۳۵ بازديد


خسروا گوي فلك در خم چوگان تو باد
ساحت كون و مكان عرصه ميدان تو باد
زلف خاتون ظفر شيفته پرچم توست
ديده فتح ابد عاشق جولان تو باد
اي كه انشا عطارد صفت شوكت توست
عقل كل چاكر طغراكش ديوان تو باد
طيره جلوه طوبي قد چون سرو تو شد
غيرت خلد برين ساحت بستان تو باد
نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد


غزل شماره ۱۱۲

۳۶ بازديد


آن كه رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد
صبر و آرام تواند به من مسكين داد
وان كه گيسوي تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند كرمش داد من غمگين داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم
كه عنان دل شيدا به لب شيرين داد
گنج زر گر نبود كنج قناعت باقيست
آن كه آن داد به شاهان به گدايان اين داد
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليكن
هر كه پيوست بدو عمر خودش كاوين داد
بعد از اين دست من و دامن سرو و لب جوي
خاصه اكنون كه صبا مژده فروردين داد
در كف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت اي خواجه قوام الدين داد


غزل شماره ۱۱۱

۳۳ بازديد


عكس روي تو چو در آينه جام افتاد
عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
حسن روي تو به يك جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد
اين همه عكس مي و نقش نگارين كه نمود
يك فروغ رخ ساقيست كه در جام افتاد
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد
كز كجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه كند كز پي دوران نرود چون پرگار
هر كه در دايره گردش ايام افتاد
در خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ
آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد اي خواجه كه در صومعه بازم بيني
كار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت
كان كه شد كشته او نيك سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است
اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد
صوفيان جمله حريفند و نظرباز ولي
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد