من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۰

۳۶ بازديد


پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد
وان راز كه در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير
اي ديده نگه كن كه به دام كه درافتاد
دردا كه از آن آهوي مشكين سيه چشم
چون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاك سر كوي شما بود
هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد
مژگان تو تا تيغ جهان گير برآورد
بس كشته دل زنده كه بر يك دگر افتاد
بس تجربه كرديم در اين دير مكافات
با دردكشان هر كه درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد
با طينت اصلي چه كند بدگهر افتاد
حافظ كه سر زلف بتان دست كشش بود
بس طرفه حريفيست كش اكنون به سر افتاد


غزل شماره ۱۱۴

۳۸ بازديد

 

هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط كلاه
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
شبي كه ماه مراد از افق شود طالع
بود كه پرتو نوري به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
كي اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبش شد خيال مي‌بستم
كه قطره‌اي ز زلالش به كام ما افتد
خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز
كز اين شكار فراوان به دام ما افتد
به نااميدي از اين در مرو بزن فالي
بود كه قرعه دولت به نام ما افتد
ز خاك كوي تو هر گه كه دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد


غزل شماره ۱۱۳

۳۵ بازديد


بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشاني داد
كه تاب من به جهان طره فلاني داد
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا
درش ببست و كليدش به دلستاني داد
شكسته وار به درگاهت آمدم كه طبيب
به موميايي لطف توام نشاني داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
كه دست دادش و ياري ناتواني داد
برو معالجه خود كن اي نصيحتگو
شراب و شاهد شيرين كه را زياني داد
گذشت بر من مسكين و با رقيبان گفت
دريغ حافظ مسكين من چه جاني داد


غزل شماره ۱۱۷

۳۵ بازديد


دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد
كه چو سرو پايبند است و چو لاله داغ دارد
سر ما فرونيايد به كمان ابروي كس
كه درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم كه ز زلف او زند دم
تو سياه كم بها بين كه چه در دماغ دارد
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل كه لاله
به نديم شاه ماند كه به كف اياغ دارد
شب ظلمت و بيابان به كجا توان رسيدن
مگر آن كه شمع رويت به رهم چراغ دارد
من و شمع صبحگاهي سزد ار به هم بگرييم
كه بسوختيم و از ما بت ما فراغ دارد
سزدم چو ابر بهمن كه بر اين چمن بگريم
طرب آشيان بلبل بنگر كه زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
كه نه خاطر تماشا نه هواي باغ دارد


غزل شماره ۱۱۶

۳۴ بازديد


كسي كه حسن و خط دوست در نظر دارد
محقق است كه او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت
نهاده‌ايم مگر او به تيغ بردارد
كسي به وصل تو چون شمع يافت پروانه
كه زير تيغ تو هر دم سري دگر دارد
به پاي بوس تو دست كسي رسيد كه او
چو آستانه بدين در هميشه سر دارد
ز زهد خشك ملولم كجاست باده ناب
كه بوي باده مدامم دماغ تر دارد
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه تو را
دمي ز وسوسه عقل بي‌خبر دارد
كسي كه از ره تقوا قدم برون ننهاد
به عزم ميكده اكنون ره سفر دارد
دل شكسته حافظ به خاك خواهد برد
چو لاله داغ هوايي كه بر جگر دارد


غزل شماره ۱۱۵

۳۴ بازديد


درخت دوستي بنشان كه كام دل به بار آرد
نهال دشمني بركن كه رنج بي‌شمار آرد
چو مهمان خراباتي به عزت باش با رندان
كه درد سر كشي جانا گرت مستي خمار آرد
شب صحبت غنيمت دان كه بعد از روزگار ما
بسي گردش كند گردون بسي ليل و نهار آرد
عماري دار ليلي را كه مهد ماه در حكم است
خدا را در دل اندازش كه بر مجنون گذار آرد
بهار عمر خواه اي دل وگرنه اين چمن هر سال
چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
خدا را چون دل ريشم قراري بست با زلفت
بفرما لعل نوشين را كه زودش باقرار آرد
در اين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ
نشيند بر لب جويي و سروي در كنار آرد


غزل شماره ۱۲۰

۳۴ بازديد


بتي دارم كه گرد گل ز سنبل سايه بان دارد
بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب
بقاي جاودانش ده كه حسن جاودان دارد
چو عاشق مي‌شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود
ندانستم كه اين دريا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشايد برد كز هر سو كه مي‌بينم
كمين از گوشه‌اي كرده‌ست و تير اندر كمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گويد كه راز ما نهان دارد
بيفشان جرعه‌اي بر خاك و حال اهل دل بشنو
كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستان دارد
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل
كه بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او اي شحنه مجلس
كه مي با ديگري خورده‌ست و با من سر گران دارد
به فتراك ار همي‌بندي خدا را زود صيدم كن
كه آفت‌هاست در تاخير و طالب را زيان دارد
ز سروقد دلجويت مكن محروم چشمم را
بدين سرچشمه‌اش بنشان كه خوش آبي روان دارد
ز خوف هجرم ايمن كن اگر اميد آن داري
كه از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
چه عذر بخت خود گويم كه آن عيار شهرآشوب
به تلخي كشت حافظ را و شكر در دهان دارد


غزل شماره ۱۱۹

۳۴ بازديد


دلي كه غيب نماي است و جام جم دارد
ز خاتمي كه دمي گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدايان مده خزينه دل
به دست شاهوشي ده كه محترم دارد
نه هر درخت تحمل كند جفاي خزان
غلام همت سروم كه اين قدم دارد
رسيد موسم آن كز طرب چو نرگس مست
نهد به پاي قدح هر كه شش درم دارد
زر از بهاي مي اكنون چو گل دريغ مدار
كه عقل كل به صدت عيب متهم دارد
ز سر غيب كس آگاه نيست قصه مخوان
كدام محرم دل ره در اين حرم دارد
دلم كه لاف تجرد زدي كنون صد شغل
به بوي زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز كه پرسم كه نيست دلداري
كه جلوه نظر و شيوه كرم دارد
ز جيب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
كه ما صمد طلبيديم و او صنم دارد


غزل شماره ۱۱۸

۳۳ بازديد


آن كس كه به دست جام دارد
سلطاني جم مدام دارد
آبي كه خضر حيات از او يافت
در ميكده جو كه جام دارد
سررشته جان به جام بگذار
كاين رشته از او نظام دارد
ما و مي و زاهدان و تقوا
تا يار سر كدام دارد
بيرون ز لب تو ساقيا نيست
در دور كسي كه كام دارد
نرگس همه شيوه‌هاي مستي
از چشم خوشت به وام دارد
ذكر رخ و زلف تو دلم را
ورديست كه صبح و شام دارد
بر سينه ريش دردمندان
لعلت نمكي تمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ اي جان
حسن تو دو صد غلام دارد


غزل شماره ۱۲۲

۳۶ بازديد


هر آن كه جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
كه آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بيني
ز روي لطف بگويش كه جا نگه دارد
چو گفتمش كه دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فداي آن ياري
كه حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه راهگذارت كجاست تا حافظ
به يادگار نسيم صبا نگه دارد