مير من خوش ميروي كاندر سر و پا ميرمت
خوش خرامان شو كه پيش قد رعنا ميرمت
گفته بودي كي بميري پيش من تعجيل چيست
خوش تقاضا ميكني پيش تقاضا ميرمت
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقي كجاست
گو كه بخرامد كه پيش سروبالا ميرمت
آن كه عمري شد كه تا بيمارم از سوداي او
گو نگاهي كن كه پيش چشم شهلا ميرمت
گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا
گاه پيش درد و گه پيش مداوا ميرمت
خوش خرامان ميروي چشم بد از روي تو دور
دارم اندر سر خيال آن كه در پا ميرمت
گر چه جاي حافظ اندر خلوت وصل تو نيست
اي همه جاي تو خوش پيش همه جا ميرمت
اي غايب از نظر به خدا ميسپارمت
جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك
باور مكن كه دست ز دامن بدارمت
محراب ابرويت بنما تا سحرگهي
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بايدم شدن سوي هاروت بابلي
صد گونه جادويي بكنم تا بيارمت
خواهم كه پيش ميرمت اي بيوفا طبيب
بيمار بازپرس كه در انتظارمت
صد جوي آب بستهام از ديده بر كنار
بر بوي تخم مهر كه در دل بكارمت
خونم بريخت و از غم عشقم خلاص داد
منت پذير غمزه خنجر گذارمت
ميگريم و مرادم از اين سيل اشكبار
تخم محبت است كه در دل بكارمت
بارم ده از كرم سوي خود تا به سوز دل
در پاي دم به دم گهر از ديده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست
في الجمله ميكني و فرو ميگذارمت
درد ما را نيست درمان الغياث
هجر ما را نيست پايان الغياث
دين و دل بردند و قصد جان كنند
الغياث از جور خوبان الغياث
در بهاي بوسهاي جاني طلب
ميكنند اين دلستانان الغياث
خون ما خوردند اين كافردلان
اي مسلمانان چه درمان الغياث
همچو حافظ روز و شب بي خويشتن
گشتهام سوزان و گريان الغياث
مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت
خرابم ميكند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شكيبايي شبي يا رب توان ديدن
كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم
كه جان را نسخهاي باشد ز لوح خال هندويت
تو گر خواهي كه جاويدان جهان يك سر بيارايي
صبا را گو كه بردارد زماني برقع از رويت
و گر رسم فنا خواهي كه از عالم براندازي
برافشان تا فروريزد هزاران جان ز هر مويت
من و باد صبا مسكين دو سرگردان بيحاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت
زهي همت كه حافظ راست از دنيي و از عقبي
نيايد هيچ در چشمش بجز خاك سر كويت
زان يار دلنوازم شكريست با شكايت
گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم
يا رب مباد كس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نميدهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كان جا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و ميپسندي
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشهاي برون آي اي كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بينهايت
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم
يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
كش صد هزار منزل بيش است در بدايت
هر چند بردي آبم روي از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر كز مدعي رعايت
عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخواني در چارده روايت
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
صلاح ما همه آن است كان تو راست صلاح
سواد زلف سياه تو جاعل الظلمات
بياض روي چو ماه تو فالق الاصباح
ز چين زلف كمندت كسي نيافت خلاص
از آن كمانچه ابرو و تير چشم نجاح
ز ديدهام شده يك چشمه در كنار روان
كه آشنا نكند در ميان آن ملاح
لب چو آب حيات تو هست قوت جان
وجود خاكي ما را از اوست ذكر رواح
بداد لعل لبت بوسهاي به صد زاري
گرفت كام دلم ز او به صد هزار الحاح
دعاي جان تو ورد زبان مشتاقان
هميشه تا كه بود متصل مسا و صباح
صلاح و توبه و تقوي ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون كسي نيافت صلاح
تويي كه بر سر خوبان كشوري چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش
به چين زلف تو ماچين و هند داده خراج
بياض روي تو روشن چو عارض رخ روز
سواد زلف سياه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضر
لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
از اين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت
كه از تو درد دل اي جان نميرسد به علاج
چرا هميشكني جان من ز سنگ دلي
دل ضعيف كه باشد به نازكي چو زجاج
لب تو خضر و دهان تو آب حيوان است
قد تو سرو و ميان موي و بر به هيئت عاج
فتاد در دل حافظ هواي چون تو شهي
كمينه ذره خاك در تو بودي كاج
شراب و عيش نهان چيست كار بيبنياد
زديم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر ياد مكن
كه فكر هيچ مهندس چنين گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار كه چرخ
از اين فسانه هزاران هزار دارد ياد
قدح به شرط ادب گير زان كه تركيبش
ز كاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد
كه آگه است كه كاووس و كي كجا رفتند
كه واقف است كه چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شيرين هنوز ميبينم
كه لاله ميدمد از خون ديده فرهاد
مگر كه لاله بدانست بيوفايي دهر
كه تا بزاد و بشد جام مي ز كف ننهاد
بيا بيا كه زماني ز مي خراب شويم
مگر رسيم به گنجي در اين خراب آباد
نميدهند اجازت مرا به سير و سفر
نسيم باد مصلا و آب ركن آباد
قدح مگير چو حافظ مگر به ناله چنگ
كه بستهاند بر ابريشم طرب دل شاد
دي پير مي فروش كه ذكرش به خير باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
گفتم به باد ميدهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول كن سخن و هر چه باد باد
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست
از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ
در معرضي كه تخت سليمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حكيمان ملالت است
كوته كنيم قصه كه عمرت دراز باد
دل من در هواي روي فرخ
بود آشفته همچون موي فرخ
بجز هندوي زلفش هيچ كس نيست
كه برخوردار شد از روي فرخ
سياهي نيكبخت است آن كه دايم
بود همراز و هم زانوي فرخ
شود چون بيد لرزان سرو آزاد
اگر بيند قد دلجوي فرخ
بده ساقي شراب ارغواني
به ياد نرگس جادوي فرخ
دوتا شد قامتم همچون كماني
ز غم پيوسته چون ابروي فرخ
نسيم مشك تاتاري خجل كرد
شميم زلف عنبربوي فرخ
اگر ميل دل هر كس به جايست
بود ميل دل من سوي فرخ
غلام همت آنم كه باشد
چو حافظ بنده و هندوي فرخ
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد