غزل شماره ۱۴۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴۳

۳۶ بازديد


سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد
وان چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است
طلب از گمشدگان لب دريا مي‌كرد
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
كو به تاييد نظر حل معما مي‌كرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آينه صد گونه تماشا مي‌كرد
گفتم اين جام جهان بين به تو كي داد حكيم
گفت آن روز كه اين گنبد مينا مي‌كرد
بي دلي در همه احوال خدا با او بود
او نمي‌ديدش و از دور خدا را مي‌كرد
اين همه شعبده خويش كه مي‌كرد اين جا
سامري پيش عصا و يد بيضا مي‌كرد
گفت آن يار كز او گشت سر دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آن چه مسيحا مي‌كرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله‌اي از دل شيدا مي‌كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد