مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست
دل سرگشته ما غير تو را ذاكر نيست
اشكم احرام طواف حرمت ميبندد
گر چه از خون دل ريش دمي طاهر نيست
بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشي
طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست
عاشق مفلس اگر قلب دلش كرد نثار
مكنش عيب كه بر نقد روان قادر نيست
عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر كه را در طلبت همت او قاصر نيست
از روان بخشي عيسي نزنم دم هرگز
زان كه در روح فزايي چو لبت ماهر نيست
من كه در آتش سوداي تو آهي نزنم
كي توان گفت كه بر داغ دلم صابر نيست
روز اول كه سر زلف تو ديدم گفتم
كه پريشاني اين سلسله را آخر نيست
سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست
كيست آن كش سر پيوند تو در خاطر نيست
حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست
باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض اين است وگرنه دل و جان اين همه نيست
منت سدره و طوبي ز پي سايه مكش
كه چو خوش بنگري اي سرو روان اين همه نيست
دولت آن است كه بي خون دل آيد به كنار
ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست
پنج روزي كه در اين مرحله مهلت داري
خوش بياساي زماني كه زمان اين همه نيست
بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي
فرصتي دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست
زاهد ايمن مشو از بازي غيرت زنهار
كه ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست
دردمندي من سوخته زار و نزار
ظاهرا حاجت تقرير و بيان اين همه نيست
نام حافظ رقم نيك پذيرفت ولي
پيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست
روشن از پرتو رويت نظري نيست كه نيست
منت خاك درت بر بصري نيست كه نيست
ناظر روي تو صاحب نظرانند آري
سر گيسوي تو در هيچ سري نيست كه نيست
اشك غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از كرده خود پرده دري نيست كه نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردي
سيل خيز از نظرم رهگذري نيست كه نيست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنيدم سحري نيست كه نيست
من از اين طالع شوريده برنجم ور ني
بهره مند از سر كويت دگري نيست كه نيست
از حياي لب شيرين تو اي چشمه نوش
غرق آب و عرق اكنون شكري نيست كه نيست
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست
شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه كه در وي خطري نيست كه نيست
آب چشمم كه بر او منت خاك در توست
زير صد منت او خاك دري نيست كه نيست
از وجودم قدري نام و نشان هست كه هست
ور نه از ضعف در آن جا اثري نيست كه نيست
غير از اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاي وجودت هنري نيست كه نيست
بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههاي زار داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوه معشوق در اين كار داشت
يار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض
پادشاهي كامران بود از گدايي عار داشت
در نميگيرد نياز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن كز نازنينان بخت برخوردار داشت
خيز تا بر كلك آن نقاش جان افشان كنيم
كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شيرين قلندر خوش كه در اطوار سير
ذكر تسبيح ملك در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت
شيوه جنات تجري تحتها الانهار داشت
جز آستان توام در جهان پناهي نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست
عدو چو تيغ كشد من سپر بيندازم
كه تيغ ما بجز از نالهاي و آهي نيست
چرا ز كوي خرابات روي برتابم
كز اين به هم به جهان هيچ رسم و راهي نيست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز كه بر من به برگ كاهي نيست
غلام نرگس جماش آن سهي سروم
كه از شراب غرورش به كس نگاهي نيست
مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن
كه در شريعت ما غير از اين گناهي نيست
عنان كشيده رو اي پادشاه كشور حسن
كه نيست بر سر راهي كه دادخواهي نيست
چنين كه از همه سو دام راه ميبينم
به از حمايت زلفش مرا پناهي نيست
خزينه دل حافظ به زلف و خال مده
كه كارهاي چنين حد هر سياهي نيست
خواب آن نرگس فتان تو بي چيزي نيست
تاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست
از لبت شير روان بود كه من ميگفتم
اين شكر گرد نمكدان تو بي چيزي نيست
جان درازي تو بادا كه يقين ميدانم
در كمان ناوك مژگان تو بي چيزي نيست
مبتلايي به غم محنت و اندوه فراق
اي دل اين ناله و افغان تو بي چيزي نيست
دوش باد از سر كويش به گلستان بگذشت
اي گل اين چاك گريبان تو بي چيزي نيست
درد عشق ار چه دل از خلق نهان ميدارد
حافظ اين ديده گريان تو بي چيزي نيست
عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش
هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت
همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت
سر تسليم من و خشت در ميكدهها
مدعي گر نكند فهم سخن گو سر و خشت
نااميدم مكن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه داني كه كه خوب است و كه زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به كف آري جامي
يك سر از كوي خرابات برندت به بهشت
كنون كه ميدمد از بوستان نسيم بهشت
من و شراب فرح بخش و يار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
كه خيمه سايه ابر است و بزمگه لب كشت
چمن حكايت ارديبهشت ميگويد
نه عاقل است كه نسيه خريد و نقد بهشت
به مي عمارت دل كن كه اين جهان خراب
بر آن سر است كه از خاك ما بسازد خشت
وفا مجوي ز دشمن كه پرتوي ندهد
چو شمع صومعه افروزي از چراغ كنشت
مكن به نامه سياهي ملامت من مست
كه آگه است كه تقدير بر سرش چه نوشت
قدم دريغ مدار از جنازه حافظ
كه گر چه غرق گناه است ميرود به بهشت
ديدي كه يار جز سر جور و ستم نداشت
بشكست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت
يا رب مگيرش ار چه دل چون كبوترم
افكند و كشت و عزت صيد حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار
حاشا كه رسم لطف و طريق كرم نداشت
با اين همه هر آن كه نه خواري كشيد از او
هر جا كه رفت هيچ كسش محترم نداشت
ساقي بيار باده و با محتسب بگو
انكار ما مكن كه چنين جام جم نداشت
هر راهرو كه ره به حريم درش نبرد
مسكين بريد وادي و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوي فصاحت كه مدعي
هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت
آن ترك پري چهره كه دوش از بر ما رفت
آيا چه خطا ديد كه از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين
كس واقف ما نيست كه از ديده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود كه از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
سيلاب سرشك آمد و طوفان بلا رفت
از پاي فتاديم چو آمد غم هجران
در درد بمرديم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
عمريست كه عمرم همه در كار دعا رفت
احرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست
در سعي چه كوشيم چو از مروه صفا رفت
دي گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد
هيهات كه رنج تو ز قانون شفا رفت
اي دوست به پرسيدن حافظ قدمي نه
زان پيش كه گويند كه از دار فنا رفت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد