صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت
گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داري از آن جام مرصع مي لعل
اي بسا در كه به نوك مژهات بايد سفت
تا ابد بوي محبت به مشامش نرسد
هر كه خاك در ميخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسيم سحري ميآشفت
گفتم اي مسند جم جام جهان بينت كو
گفت افسوس كه آن دولت بيدار بخفت
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان
ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت
اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت
چه كند سوز غم عشق نيارست نهفت
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيكر او سير نديديم و برفت
گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت
بس كه ما فاتحه و حرز يماني خوانديم
وز پي اش سوره اخلاص دميديم و برفت
عشوه دادند كه بر ما گذري خواهي كرد
ديدي آخر كه چنين عشوه خريديم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت ليكن
در گلستان وصالش نچميديم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاري كرديم
كاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت
ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت
درده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم
عمري كه بي حضور صراحي و جام رفت
مستم كن آن چنان كه ندانم ز بيخودي
در عرصه خيال كه آمد كدام رفت
بر بوي آن كه جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعاي تو هر صبح و شام رفت
دل را كه مرده بود حياتي به جان رسيد
تا بويي از نسيم مياش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دارالسلام رفت
نقد دلي كه بود مرا صرف باده شد
قلب سياه بود از آن در حرام رفت
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
مي ده كه عمر در سر سوداي خام رفت
ديگر مكن نصيحت حافظ كه ره نيافت
گمگشتهاي كه باده نابش به كام رفت
گر ز دست زلف مشكينت خطايي رفت رفت
ور ز هندوي شما بر ما جفايي رفت رفت
برق عشق ار خرمن پشمينه پوشي سوخت سوخت
جور شاه كامران گر بر گدايي رفت رفت
در طريقت رنجش خاطر نباشد مي بيار
هر كدورت را كه بيني چون صفايي رفت رفت
عشقبازي را تحمل بايد اي دل پاي دار
گر ملالي بود بود و گر خطايي رفت رفت
گر دلي از غمزه دلدار باري برد برد
ور ميان جان و جانان ماجرايي رفت رفت
از سخن چينان ملالتها پديد آمد ولي
گر ميان همنشينان ناسزايي رفت رفت
عيب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه
پاي آزادي چه بندي گر به جايي رفت رفت
شنيدهام سخني خوش كه پير كنعان گفت
فراق يار نه آن ميكند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر
كنايتيست كه از روزگار هجران گفت
نشان يار سفركرده از كه پرسم باز
كه هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت
فغان كه آن مه نامهربان مهرگسل
به ترك صحبت ياران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از اين و شكر رقيب
كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
غم كهن به مي سالخورده دفع كنيد
كه تخم خوشدلي اين است پير دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
كه اين سخن به مثل باد با سليمان گفت
به مهلتي كه سپهرت دهد ز راه مرو
تو را كه گفت كه اين زال ترك دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم كه بنده مقبل
قبول كرد به جان هر سخن كه جانان گفت
كه گفت حافظ از انديشه تو آمد باز
من اين نگفتهام آن كس كه گفت بهتان گفت
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آري به اتفاق جهان ميتوان گرفت
افشاي راز خلوتيان خواست كرد شمع
شكر خدا كه سر دلش در زبان گرفت
زين آتش نهفته كه در سينه من است
خورشيد شعلهايست كه در آسمان گرفت
ميخواست گل كه دم زند از رنگ و بوي دوست
از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر كنار چو پرگار ميشدم
دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
آن روز شوق ساغر مي خرمنم بسوخت
كاتش ز عكس عارض ساقي در آن گرفت
خواهم شدن به كوي مغان آستين فشان
زين فتنهها كه دامن آخرزمان گرفت
مي خور كه هر كه آخر كار جهان بديد
از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقايق نوشتهاند
كان كس كه پخته شد مي چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو ميچكد
حاسد چگونه نكته تواند بر آن گرفت
ساقي بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت
كار چراغ خلوتيان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وين پير سالخورده جواني ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق كه مفتي ز ره برفت
وان لطف كرد دوست كه دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب
گويي كه پسته تو سخن در شكر گرفت
بار غمي كه خاطر ما خسته كرده بود
عيسي دمي خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد كه بر مه و خور حسن ميفروخت
چون تو درآمدي پي كاري دگر گرفت
زين قصه هفت گنبد افلاك پرصداست
كوته نظر ببين كه سخن مختصر گرفت
حافظ تو اين سخن ز كه آموختي كه بخت
تعويذ كرد شعر تو را و به زر گرفت
اي هدهد صبا به سبا ميفرستمت
بنگر كه از كجا به كجا ميفرستمت
حيف است طايري چو تو در خاكدان غم
زين جا به آشيان وفا ميفرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
ميبينمت عيان و دعا ميفرستمت
هر صبح و شام قافلهاي از دعاي خير
در صحبت شمال و صبا ميفرستمت
تا لشكر غمت نكند ملك دل خراب
جان عزيز خود به نوا ميفرستمت
اي غايب از نظر كه شدي همنشين دل
ميگويمت دعا و ثنا ميفرستمت
در روي خود تفرج صنع خداي كن
كيينه خداي نما ميفرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهي دهند
قول و غزل به ساز و نوا ميفرستمت
ساقي بيا كه هاتف غيبم به مژده گفت
با درد صبر كن كه دوا ميفرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذكر خير توست
بشتاب هان كه اسب و قبا ميفرستمت
يا رب سببي ساز كه يارم به سلامت
بازآيد و برهاندم از بند ملامت
خاك ره آن يار سفركرده بياريد
تا چشم جهان بين كنمش جاي اقامت
فرياد كه از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز كه در دست توام مرحمتي كن
فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت
اي آن كه به تقرير و بيان دم زني از عشق
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
درويش مكن ناله ز شمشير احبا
كاين طايفه از كشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش كه خم ابروي ساقي
بر ميشكند گوشه محراب امامت
حاشا كه من از جور و جفاي تو بنالم
بيداد لطيفان همه لطف است و كرامت
كوته نكند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
چه لطف بود كه ناگاه رشحه قلمت
حقوق خدمت ما عرضه كرد بر كرمت
به نوك خامه رقم كردهاي سلام مرا
كه كارخانه دوران مباد بي رقمت
نگويم از من بيدل به سهو كردي ياد
كه در حساب خرد نيست سهو بر قلمت
مرا ذليل مگردان به شكر اين نعمت
كه داشت دولت سرمد عزيز و محترمت
بيا كه با سر زلفت قرار خواهم كرد
كه گر سرم برود برندارم از قدمت
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتي
كه لاله بردمد از خاك كشتگان غمت
روان تشنه ما را به جرعهاي درياب
چو ميدهند زلال خضر ز جام جمت
هميشه وقت تو اي عيسي صبا خوش باد
كه جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد