غزل شماره ۵۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۰

۳۶ بازديد


به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است
بكش به غمزه كه اينش سزاي خويشتن است
گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما
به دست باش كه خيري به جاي خويشتن است
به جانت اي بت شيرين دهن كه همچون شمع
شبان تيره مرادم فناي خويشتن است
چو راي عشق زدي با تو گفتم اي بلبل
مكن كه آن گل خندان براي خويشتن است
به مشك چين و چگل نيست بوي گل محتاج
كه نافه‌هاش ز بند قباي خويشتن است
مرو به خانه ارباب بي‌مروت دهر
كه گنج عافيتت در سراي خويشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازي او
هنوز بر سر عهد و وفاي خويشتن است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد