غزل شماره ۳۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۶

۳۳ بازديد


تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
دل سودازده از غصه دو نيم افتادست
چشم جادوي تو خود عين سواد سحر است
ليكن اين هست كه اين نسخه سقيم افتادست
در خم زلف تو آن خال سيه داني چيست
نقطه دوده كه در حلقه جيم افتادست
زلف مشكين تو در گلشن فردوس عذار
چيست طاووس كه در باغ نعيم افتادست
دل من در هوس روي تو اي مونس جان
خاك راهيست كه در دست نسيم افتادست
همچو گرد اين تن خاكي نتواند برخاست
از سر كوي تو زان رو كه عظيم افتادست
سايه قد تو بر قالبم اي عيسي دم
عكس روحيست كه بر عظم رميم افتادست
آن كه جز كعبه مقامش نبد از ياد لبت
بر در ميكده ديدم كه مقيم افتادست
حافظ گمشده را با غمت اي يار عزيز
اتحاديست كه در عهد قديم افتادست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد