(۶) حكايت جرجيس عليه السلام

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۶) حكايت جرجيس عليه السلام

۳۴ بازديد


سه بار آن كافر اندر آتش و خون
بگردانيد بر جرجيس گردون
تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباري
ز خاك او برآمد لاله زاري
ميان اين همه رنج و عذابش
رسيد از هاتف عزّت خطابش
كه هرگز دوستي ما زند لاف
نخواهد خورد بي دُردي مي صاف
سزاي دوستان اينست ما دام
كه گردونشان رود بر هفت اندام
بدوگفتند اي جرجيس و اي پاك
تراهيچ آرزوئي هست در خاك؟
مرا گفت آرزو آنست اكنون
كه يك بار دگر در زيرِ گردون
كنندم پاره پاره در عذابي
كه تا آيد دگر بارم خطابي
كه چندين رنج در جانم رقم زد
كه او در دوستي ما قدم زد
تو قدر دوستان او نداني
كه مردي غافلي در زندگاني
كسي كز دوستي دم زد تو آن باش
و يا نه ز دوستان دوستان باش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد