(۸) حكايت ابرهيم ادهم در باديه

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۸) حكايت ابرهيم ادهم در باديه

۳۱ بازديد


چنين گفتست ابرهيم ادهم
كه مي‌رفتم بحج دلشاد و خرّم
چو چشم من بذات العرق افتاد
مرقّع پوش ديدم مُرده هفتاد
همه ازگوش و بيني خون گشاده
ميان رنج و خواري جان بداده
چو لختي گرد ايشان در دويدم
يكي را نيم مرده زنده ديدم
برفته جان و پيوندش بمانده
شده عمر و دمي چندش بمانده
شدم آهسته پيش او خبرجوي
كه حالت چيست آخر حال برگوي
زبان بگشاد وگفتا اي براهيم
بترس از دوستي كز تيغ تعظيم
بزاري جان ما راكشت بي باك
بسان كافران روم در خاك
غزاي او همه با حاجيانست
كه با او جان اينها در ميانست
بدان شيخا كه ما بوديم هفتاد
كه ما را سوي كعبه عزم افتاد
همه پيش از سفر با هم نشسته
بخاموشي گزيدن عهد بسته
دگر گفتيم يك ساعت درين راه
نينديشيم چيزي جز كه الله
بغيري ننگريم و جمع باشيم
چو پروانه غريق شمع باشيم
چو روي اندر بيابان در نهاديم
بذات العرق با خضر اوفتاديم
سلامي كرد خضر پاك ما را
جوابي گشت ازما آشكارا
چو ما از خضر استقبال ديديم
ازين نيكو سفر اقبال ديديم
بجان ما چون اين خاطر درآمد
ز پس در هاتفي آخر درآمد
كه هان اي كژ روان بي خور و خواب
همه هم مدّعي هم جمله كذّاب
شما را نيست عهد و قول مقبول
كه غير ما شما را كرد مشغول
چو از ميثاقِ ما يك ذرّه گشتيد
ز بد عهدي بغيري غرّه گشتيد
شما را تا نريزم خون بزاري
نخواهد بود روي صلح و ياري
كنون اين جمله را خون ريخت بر خاك
نمي‌دارد ز خون عاشقان باك
ازو پرسيد ابرهيم ادهم
كه تو از مرگ چون ماندي مسلّم
چنين گفت او كه مي‌گفتند خامي
نه بيني تيغِ ما چون ناتمامي
چو پخته گردي اي بي روي بي راه
بايشان در رسانيمت هم آنگاه
بگفت اين و برآمد جانِ او نيز
نشان گم گشت چون ايشان ازو نيز
چه وزن آرد در اين ره خون مردان
كه اينجا آسيا از خونست گردان
گروهي در ره او ديده بازند
گروهي جان محنت ديده بازند
چو تو نه ديده در بازي ونه جان
كه باشي تو؟ نه اين باشي ونه آن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد