(۱۰) حكايت در اهل دوزخ

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۰) حكايت در اهل دوزخ

۳۶ بازديد


چنين نقلست كز آحادِ امّت
گروهي را كند بي بهره رحمت
خطاب آيد كه ايشان را هم اكنون
سوي دوزخ بريد آغشته در خون
بآخر بر لب دوزخ بيكبار
ز حق خواهند مهل اندك نه بسيار
خطاب آيد ز حضرت آشكارا
كه كاري مي‌نگردد دير ما را
كنون سالي هزاري نه بعلّت
بفضل اين خلق را داديم مهلت
چنين نقلست ازان قوم جگر سوز
كه مي‌گريند اين مدّت شب و روز
چو اين سالي هزار آيد بسرشان
ز حضرت مهلتي بايد دگرشان
دوي ديگر ز حق مهلت ستانند
كه تا بر دردِ خود خون مي‌فشانند
مدام اين سه هزاران سال افزون
همي گريند و مي‌گردند در خون
كه كس يك لحظه با آن قوم مسكين
نگويد كز چه مي‌گرئيد چندين
بزرگي گفت صد جان پريشان
چو جان من فداي اشكِ ايشان
كه دردي را كه آن درمان ندارد
ز حضرت جز دل ايشان ندارد
ترا تا دردِ بي درمان نباشد
بدرمان كردنت فرمان نباشد
همي يك دردش از صد جان ترا به
كه دردش از بسي درمان ترا به
ترا گر بو عُبَيده هست جرّاح
دلت را بر جراحت نيست اصلاح
بپاي انداز خود را سرنگونسار
مگر از خاك برگيرد ترا يار
اگر تو برنگيري سر ز پايش
بدست آري كمند دلربايش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد