در خاتمت كتاب

مشاور شركت بيمه پارسيان

در خاتمت كتاب

۳۶ بازديد


در آن مدت، كه بود از محنت تب
جهان بر چشم من تاريك چون شب
دلم مصباح گشت و فكرتم زيت
بدين پرتو بگفتم پانصد بيت
شب شنبه، كه بود آغاز هفته
رجب را بيست روز از ماه رفته
به سال «واو» و« ذال» از سال هجرت
به پايان بردم اين در حال ضجرت
چو ديدم در سخن خيرالكلامش
نهادم « منطق‌العشاق» نامش
به اصل از طبع دراك منند اين
نبات خاطر پاك منند اين
شگرفانند يكسر بالغ و بكر
به تاييد الهي زاده از فكر
سبق گيرند بر آب از رواني
گر ايشان را به آب خود بخواني
چو هر يك را زليخايي شمردم
گران كاوين به يوسفشان سپردم
خرد را نزهتي، جان را بهاريست
جهان را از من اين خوش يادگاريست
نظر در وي به چشم راست بايد
جمالش چشم كژبين را نشايد
خداوندا، نگه دارش ز دزدان
ز چشم عيب جوي زن به مزدان
بپوشان آنچه ما كرديم و گفتيم
مكن پيدا، اگر چيزي نهفتيم
بديهايي، كه از ما گشت پيدا
به روي ما ميار، از لطف، فردا
در آن روزي كه تابي بر جهان نور
مدار از اوحدي توفيق خود دور


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد