حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


كسي فرهاد را گفتا: كزين سنگ
رها كن دست، گفتش با دل تنگ:
ز سنگ بيستون سر چون توان تافت؟
كه شيرين را درين تلخي توان يافت
نظر مي‌كن بنقش دوستان ژرف
وليكن دور دار انگشت از حرف
چو اندر دوستي كار تو زرقست
نگويي: از تو تا دشمن چه فرقست؟
چه تلخي‌ها كه مهجوران كشيدند!
ز شيرينان بجز تلخي نديدند
گل بي‌خار ازين منزل، كه بيني
كه چيدست؟ اي برادر، تا تو چيني؟
مراد دل به انبازيست اين جا
مپندار اين چنين بازيست اين جا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد