بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو

۳۵ بازديد


رحمة الله عليه گفته است
ذكر شه محمود غازي سفته است
كز غزاي هند پيش آن همام
در غنيمت اوفتادش يك غلام
پس خليفه‌ش كرد و بر تختش نشاند
بر سپه بگزيدش و فرزند خواند
طول و عرض و وصف قصه تو به تو
در كلام آن بزرگ دين بجو
حاصل آن كودك برين تخت نضار
شسته پهلوي قباد شهريار
گريه كردي اشك مي‌راندي بسوز
گفت شه او را كاي پيروز روز
از چه گريي دولتت شد ناگوار
فوق املاكي قرين شهريار
تو برين تخت و وزيران و سپاه
پيش تختت صف زده چون نجم و ماه
گفت كودك گريه‌ام زانست زار
كه مرا مادر در آن شهر و ديار
از توم تهديد كردي هر زمان
بينمت در دست محمود ارسلان
پس پدر مر مادرم را در جواب
جنگ كردي كين چه خشمست و عذاب
مي‌نيابي هيچ نفريني دگر
زين چنين نفرين مهلك سهلتر
سخت بي‌رحمي و بس سنگين‌دلي
كه به صد شمشير او را قاتلي
من ز گفت هر دو حيران گشتمي
در دل افتادي مرا بيم و غمي
تا چه دوزخ‌خوست محمود اي عجب
كه مثل گشتست در ويل و كرب
من همي‌لرزيدمي از بيم تو
غافل از اكرام و از تعظيم تو
مادرم كو تا ببيند اين زمان
مر مرا بر تخت اي شاه جهان
فقر آن محمود تست اي بي‌سعت
طبع ازو دايم همي ترساندت
گر بداني رحم اين محمود راد
خوش بگويي عاقبت محمود باد
فقر آن محمود تست اي بيم‌دل
كم شنو زين مادر طبع مضل
چون شكار فقر كردي تو يقين
هم‌چوكودك اشك باري يوم دين
گرچه اندر پرورش تن مادرست
ليك از صد دشمنت دشمن‌ترست
تن چو شد بيمار داروجوت كرد
ور قوي شد مر ترا طاغوت كرد
چون زره دان اين تن پر حيف را
ني شتا را شايد و نه صيف را
يار بد نيكوست بهر صبر را
كه گشايد صبر كردن صدر را
صبر مه با شب منور داردش
صبر گل با خار اذفر داردش
صبر شير اندر ميان فرث و خون
كرده او را ناعش ابن اللبون
صبر جملهٔ انبيا با منكران
كردشان خاص حق و صاحب‌قران
هر كه را بيني يكي جامه درست
دانك او آن را به صبر و كسب جست
هركه را ديدي برهنه و بي‌نوا
هست بر بي‌صبري او آن گوا
هركه مستوحش بود پر غصه جان
كرده باشد با دغايي اقتران
صبر اگر كردي و الف با وفا
ار فراق او نخوردي اين قفا
خوي با حق نساختي چون انگبين
با لبن كه لا احب الافلين
لاجرم تنها نماندي هم‌چنان
كه آتشي مانده به راه از كاروان
چون ز بي‌صبري قرين غير شد
در فراقش پر غم و بي‌خير شد
صحبتت چون هست زر ده‌دهي
پيش خاين چون امانت مي‌نهي
خوي با او كن كه امانتهاي تو
آمن آيد از افول و از عتو
خوي با او كن كه خو را آفريد
خويهاي انبيا را پروريد
بره‌اي بدهي رمه بازت دهد
پرورندهٔ هر صفت خود رب بود
بره پيش گرگ امانت مي‌نهي
گرگ و يوسف را مفرما همرهي
گرگ اگر با تو نمايد روبهي
هين مكن باور كه نايد زو بهي
جاهل ار با تو نمايد هم‌دلي
عاقبت زحمت زند از جاهلي
او دو آلت دارد و خنثي بود
فعل هر دو بي‌گمان پيدا شود
او ذكر را از زنان پنهان كند
تا كه خود را خواهر ايشان كند
شله از مردان به كف پنهان كند
تا كه خود را جنس آن مردان كند
گفت يزدان زان كس مكتوم او
شله‌اي سازيم بر خرطوم او
تا كه بينايان ما زان ذو دلال
در نيايند از فن او در جوال
حاصل آنك از هر ذكر نايد نري
هين ز جاهل ترس اگر دانش‌وري
دوستي جاهل شيرين‌سخن
كم شنو كان هست چون سم كهن
جان مادر چشم روشن گويدت
جز غم و حسرت از آن نفزويدت
مر پدر را گويد آن مادر جهار
كه ز مكتب بچه‌ام شد بس نزار
از زن ديگر گرش آورديي
بر وي اين جور و جفا كم كرديي
از جز تو گر بدي اين بچه‌ام
اين فشار آن زن بگفتي نيز هم
هين بجه زن مادر و تيباي او
سيلي بابا به از حلواي او
هست مادر نفس و بابا عقل راد
اولش تنگي و آخر صد گشاد
اي دهندهٔ عقلها فرياد رس
تا نخواهي تو نخواهد هيچ كس
هم طلب از تست و هم آن نيكوي
ما كييم اول توي آخر توي
هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش
ما همه لاشيم با چندين تراش
زين حواله رغبت افزا در سجود
كاهلي جبر مفرست و خمود
جبر باشد پر و بال كاملان
جبر هم زندان و بند كاهلان
هم‌چو آب نيل دان اين جبر را
آب مؤمن را و خون مر گبر را
بال بازان را سوي سلطان برد
بال زاغان را به گورستان برد
باز گرد اكنون تو در شرح عدم
كه چو پازهرست و پنداريش سم
هم‌چو هندوبچه هين اي خواجه‌تاش
رو ز محمود عدم ترسان مباش
از وجودي ترس كه اكنون در ويي
آن خيالت لاشي و تو لا شيي
لاشيي بر لاشيي عاشق شدست
هيچ ني مر هيچ ني را ره زدست
چون برون شد اين خيالات از ميان
گشت نامعقول تو بر تو عيان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد