بخش ۳۹ - داستان آن درويش كي آن گيلاني را دعا كرد

۳۳ بازديد


گفت يك روزي به خواجهٔ گيليي
نان پرستي نر گدا زنبيليي
چون ستد زو نان بگفت اي مستعان
خوش به خان و مان خود بازش رسان
گفت خان ار آنست كه من ديده‌ام
حق ترا آنجا رساند اي دژم
هر محدث را خسان باذل كنند
حرفش ار عالي بود نازل كنند
زانك قدر مستمع آيد نبا
بر قد خواجه برد درزي قبا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد