بخش ۱۰۰ - در تقرير معني توكل حكايت آن زاهد

۴۰ بازديد


آن يكي زاهد شنود از مصطفي
كه يقين آيد به جان رزق از خدا
گر بخواهي ور نخواهي رزق تو
پيش تو آيد دوان از عشق تو
از براي امتحان آن مرد رفت
در بيابان نزد كوهي خفت تفت
كه ببينم رزق مي‌آيد به من
تا قوي گردد مرا در رزق ظن
كارواني راه گم كرد و كشيد
سوي كوه آن ممتحن را خفته ديد
گفت اين مرد اين طرف چونست عور
در بيابان از ره و از شهر دور
اي عجب مرده‌ست يا زنده كه او
مي‌نترسد هيچ از گرگ و عدو
آمدند و دست بر وي مي‌زدند
قاصدا چيزي نگفت آن ارجمند
هم نجنبيد و نجنبانيد سر
وا نكرد از امتحان هم او بصر
پس بگفتند اين ضعيف بي‌مراد
از مجاعت سكته اندر اوفتاد
نان بياوردند و در ديگي طعام
تا بريزندش به حلقوم و به كام
پس بقاصد مرد دندان سخت كرد
تا ببيند صدق آن ميعاد مرد
رحمشان آمد كه اين بس بي‌نواست
وز مجاعت هالك مرگ و فناست
كارد آوردند قوم اشتافتند
بسته دندانهاش را بشكافتند
ريختند اندر دهانش شوربا
مي‌فشردند اندرو نان‌پاره‌ها
گفت اي دل گرچه خود تن مي‌زني
راز مي‌داني و نازي مي‌كني
گفت دل دانم و قاصد مي‌كنم
رازق الله است بر جان و تنم
امتحان زين بيشتر خود چون بود
رزق سوي صابران خوش مي‌رود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد