بخش ۱۵۵ - استدعاء آن مرد از موسي زبان بهايم با طيور

۳۴ بازديد


گفت موسي را يكي مرد جوان
كه بياموزم زبان جانوران
تا بود كز بانگ حيوانات و دد
عبرتي حاصل كنم در دين خود
چون زبانهاي بني آدم همه
در پي آبست و نان و دمدمه
بوك حيوانات را دردي دگر
باشد از تدبير هنگام گذر
گفت موسي رو گذر كن زين هوس
كين خطر دارد بسي در پيش و پس
عبرت و بيداري از يزدان طلب
نه از كتاب و از مقال و حرف و لب
گرم‌تر شد مرد زان منعش كه كرد
گرم‌تر گردد همي از منع مرد
گفت اي موسي چو نور تو بتافت
هر چه چيزي بود چيزي از تو يافت
مر مرا محروم كردن زين مراد
لايق لطفت نباشد اي جواد
اين زمان قايم مقام حق توي
ياس باشد گر مرا مانع شوي
گفت موسي يا رب اين مرد سليم
سخره كردستش مگر ديو رجيم
گر بياموزم زيان‌كارش بود
ور نياموزم دلش بد مي‌شود
گفت اي موسي بياموزش كه ما
رد نكرديم از كرم هرگز دعا
گفت يا رب او پشيماني خورد
دست خايد جامه‌ها را بر درد
نيست قدرت هر كسي را سازوار
عجز بهتر مايهٔ پرهيزكار
فقر ازين رو فخر آمد جاودان
كه به تقوي ماند دست نارسان
زان غنا و زان غني مردود شد
كه ز قدرت صبرها بدرود شد
آدمي را عجز و فقر آمد امان
از بلاي نفس پر حرص و غمان
آن غم آمد ز آرزوهاي فضول
كه بدان خو كرده است آن صيد غول
آرزوي گل بود گل‌خواره را
گلشكر نگوارد آن بيچاره را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد