بخش ۱۶۰ - خبر كردن خروس از مرگ خواجه

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶۰ - خبر كردن خروس از مرگ خواجه

۳۵ بازديد


ليك فردا خواهد او مردن يقين
گاو خواهد كشت وارث در حنين
صاحب خانه بخواهد مرد رفت
روز فردا نك رسيدت لوت زفت
پاره‌هاي نان و لالنگ و طعام
در ميان كوي يابد خاص و عام
گاو قرباني و نانهاي تنك
بر سگان و سايلان ريزد سبك
مرگ اسپ و استر و مرگ غلام
بد قضا گردان اين مغرور خام
از زيان مال و درد آن گريخت
مال افزون كرد و خون خويش ريخت
اين رياضتهاي درويشان چراست
كان بلا بر تن بقاي جانهاست
تا بقاي خود نيابد سالكي
چون كند تن را سقيم و هالكي
دست كي جنبد به ايثار و عمل
تا نبيند داده را جانش بدل
آنك بدهد بي اميد سودها
آن خدايست آن خدايست آن خدا
يا ولي حق كه خوي حق گرفت
نور گشت و تابش مطلق گرفت
كو غني است و جز او جمله فقير
كي فقيري بي عوض گويد كه گير
تا نبيند كودكي كه سيب هست
او پياز گنده را ندهد ز دست
اين همه بازار بهر اين غرض
بر دكانها شسته بر بوي عوض
صد متاع خوب عرضه مي‌كنند
واندرون دل عوضها مي‌تنند
يك سلامي نشنوي اي مرد دين
كه نگيرد آخرت آن آستين
بي طمع نشنيده‌ام از خاص و عام
من سلامي اي برادر والسلام
جز سلام حق هين آن را بجو
خانه خانه جا بجا و كو بكو
از دهان آدمي خوش‌مشام
هم پيام حق شنودم هم سلام
وين سلام باقيان بر بوي آن
من همي‌نوشم به دل خوشتر ز جان
زان سلام او سلام حق شدست
كآتش اندر دودمان خود زدست
مرده است از خود شده زنده برب
زان بود اسرار حقش در دو لب
مردن تن در رياضت زندگيست
رنج اين تن روح را پايندگيست
گوش بنهاده بد آن مرد خبيث
مي‌شنود او از خروسش آن حديث


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد