قوم گفتند اين همه زرقست و مكر
كي خدا نايب كند از زيد و بكر
هر رسول شاه بايد جنس او
آب و گل كو خالق افلاك كو
مغز خر خورديم تا ما چون شما
پشه را داريم همراز هما
كو هما كو پشه كو گل كو خدا
ز آفتاب چرخ چه بود ذره را
اين چه نسبت اين چه پيوندي بود
تاكه در عقل و دماغي در رود
اين بدان ماند كه خرگوشي بگفت
من رسول ماهم و با ماه جفت
كز رمهٔ پيلان بر آن چشمهٔ زلال
جمله نخجيران بدند اندر وبال
جمله محروم و ز خوف از چشمه دور
حيلهاي كردند چون كم بود زور
از سر كه بانگ زد خرگوش زال
سوي پيلان در شب غرهٔ هلال
كه بيا رابع عشر اي شاهپيل
تا درون چشمه يابي اين دليل
شاهپيلا من رسولم پيش بيست
بر رسولان بند و زجر و خشم نيست
ماه ميگويد كه اي پيلان رويد
چشمه آن ماست زين يكسو شويد
ورنه منتان كور گردانم ستم
گفتم از گردن برون انداختم
ترك اين چشمه بگوييد و رويد
تا ز زخم تيغ مه آمن شويد
نك نشان آنست كاندر چشمه ماه
مضطرب گردد ز پيل آبخواه
آن فلان شب حاضر آ اي شاهپيل
تا درون چشمه يابي زين دليل
چونك هفت و هشت از مه بگذريد
شاهپيل آمد ز چشمه ميچريد
چونك زد خرطوم پيل آن شب درآب
مضطرب شد آب ومه كرد اضطراب
پيل باور كرد از وي آن خطاب
چون درون چشمه مه كرد اضطراب
مانه زان پيلان گوليم اي گروه
كه اضطراب ماه آردمان شكوه
انبيا گفتند آوه پند جان
سختتر كرد اي سفيهان بندتان
اي دريغا كه دوا در رنجتان
گشت زهر قهر جان آهنجتان
ظلمت افزود اين چراغ آن چشم را
چون خدا بگماشت پردهٔ خشم را
چه رئيسي جست خواهيم از شما
كه رياستمان فزونست از سما
چه شرف يابد ز كشتي بحر در
خاصه كشتيي ز سرگين گشته پر
اي دريغ آن ديدهٔ كور و كبود
آفتابي اندرو ذره نمود
ز آدمي كه بود بي مثل و نديد
ديده ابليس جز طيني نديد
چشم ديوانه بهارش دي نمود
زان طرف جنبيد كو را خانه بود
اي بسا دولت كه آيد گاه گاه
پيش بيدولت بگردد او ز راه
اي بسا معشوق كايد ناشناخت
پيش بدبختي نداند عشق باخت
اين غلطده ديده را حرمان ماست
وين مقلب قلب را سؤ القضاست
چون بت سنگين شما را قبله شد
لعنت و كوري شما را ظله شد
چون بشايد سنگتان انباز حق
چون نشايد عقل و جان همراز حق
پشهٔ مرده هما را شد شريك
چون نشايد زنده همراز مليك
يا مگر مرده تراشيدهٔ شماست
پشهٔ زنده تراشيدهٔ خداست
عاشق خويشيد و صنعتكرد خويش
دم ماران را سر مارست كيش
نه در آن دم دولتي و نعمتي
نه در آن سر راحتي و لذتي
گرد سر گردان بود آن دم مار
لايقاند و درخورند آن هر دو يار
آنچنان گويد حكيم غزنوي
در الهينامه گر خوش بشنوي
كم فضولي كن تو در حكم قدر
درخور آمد شخص خر با گوش خر
شد مناسب عضوها و ابدانها
شد مناسب وصفها با جانها
وصف هر جاني تناسب باشدش
بي گمان با جان كه حق بتراشدش
چون صفت با جان قرين كردست او
پس مناسب دانش همچون چشم و رو
شد مناسب وصفها در خوب و زشت
شد مناسب حرفها كه حق نبشت
ديده و دل هست بين اصبعين
چون قلم در دست كاتب اي حسين
اصبع لطفست و قهر و در ميان
كلك دل با قبض و بسطي زين بنان
اي قلم بنگر گر اجلاليستي
كه ميان اصبعين كيستي
جمله قصد و جنبشت زين اصبعست
فرق تو بر چار راه مجمعست
اين حروف حالهات از نسخ اوست
عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست
جز نياز و جز تضرع راه نيست
زين تقلب هر قلم آگاه نيست
اين قلم داند ولي بر قدر خود
قدر خود پيدا كند در نيك و بد
آنچ در خرگوش و پيل آويختند
تا ازل را با حيل آميختند
اين مثل بشنو كه شب دزدي عنيد
در بن ديوار حفره ميبريد
نيمبيداري كه او رنجور بود
طقطق آهستهاش را ميشنود
رفت بر بام و فرو آويخت سر
گفت او را در چه كاري اي پدر
خير باشد نيمشب چه ميكني
تو كيي گفتا دهلزن اي سني
در چه كاري گفت ميكوبم دهل
گفت كو بانگ دهل اي بوسبل
گفت فردا بشنوي اين بانگ را
نعره يا حسرتا وا ويلتا
آن دروغست و كژ و بر ساخته
سر آن كژ را تو هم نشناخته
كي رسدتان اين مثلها ساختن
سوي آن درگاه پاك انداختن
آن مثل آوردن آن حضرتست
كه بعلم سر و جهر او آيتست
تو چه داني سر چيزي تا تو كل
يا به زلفي يا به رخ آري مثل
موسيي آن را عصا ديد و نبود
اژدها بد سر او لب ميگشود
چون چنان شاهي نداند سر چوب
تو چه داني سر اين دام و حبوب
چون غلط شد چشم موسي در مثل
چون كند موشي فضولي مدخل
آن مثالت را چو اژدرها كند
تا به پاسخ جزو جزوت بر كند
اين مثال آورد ابليس لعين
تا كه شد ملعون حق تا يوم دين
اين مثال آورد قارون از لجاج
تا فرو شد در زمين با تخت و تاج
اين مثالت را چو زاغ و بوم دان
كه ازيشان پست شد صد خاندان
نوح اندر باديه كشتي بساخت
صد مثلگو از پي تسخير بتاخت
در بياباني كه چاه آب نيست
ميكند كشتي چه نادان و ابلهيست
آن يكي ميگفت اي كشتي بتاز
و آن يكي ميگفت پرش هم بساز
او هميگفت اين به فرمان خداست
اين بچربكها نخواهد گشت كاست
سر آن خرگوش دان ديو فضول
كه به پيش نفس تو آمد رسول
تا كه نفس گول را محروم كرد
ز آب حيواني كه از وي خضر خورد
بازگونه كردهاي معنيش را
كفر گفتي مستعد شو نيش را
اضطراب ماه گفتي در زلال
كه بترسانيد پيلان را شغال
قصهٔ خرگوش و پيل آري و آب
خشيت پيلان ز مه در اضطراب
اين چه ماند آخر اي كوران خام
با مهي كه شد زبونش خاص و عام
چه مه و چه آفتاب و چه فلك
چه عقول و چه نفوس و چه ملك
آفتاب آفتاب آفتاب
اين چه ميگويم مگر هستم بخواب
صد هزاران شهر را خشم شهان
سرنگون كردست اي بد گمرهان
كوه بر خود ميشكافد صد شكاف
آفتابي از كسوفش در شغاف
خشم مردان خشك گرداند سحاب
خشم دلها كرد عالمها خراب
بنگريد اي مردگان بي حنوط
در سياستگاه شهرستان لوط
پيل خود چه بود كه سه مرغ پران
كوفتند آن پيلكان را استخوان
اضعف مرغان ابابيلست و او
پيل را بدريد و نپذيرد رفو
كيست كو نشنيد آن طوفان نوح
يا مصاف لشكر فرعون و روح
روحشان بشكست و اندر آب ريخت
ذره ذره آبشان بر ميگسيخت
كيست كو نشنيد احوال ثمود
و آنك صرصر عاديان را ميربود
چشم باري در چنان پيلان گشا
كه بدندي پيلكش اندر وغا
آنچنان پيلان و شاهان ظلوم
زير خشم دل هميشه در رجوم
تا ابد از ظلمتي در ظلمتي
ميروند و نيست غوثي رحمتي
نام نيك و بد مگر نشنيدهايد
جمله ديدند و شما ناديدهايد
ديده را ناديده ميآريد ليك
چشمتان را وا گشايد مرگ نيك
گير عالم پر بود خورشيد و نور
چون روي در ظلمتي مانند گور
بي نصيب آيي از آن نور عظيم
بستهروزن باشي از ماه كريم
تو درون چاه رفتستي ز كاخ
چه گنه دارد جهانهاي فراخ
جان كه اندر وصف گرگي ماند او
چون ببيند روي يوسف را بگو
لحن داودي به سنگ و كه رسيد
گوش آن سنگين دلانش كم شنيد
آفرين بر عقل و بر انصاف باد
هر زمان والله اعلم بالرشاد
صدقوا رسلا كراما يا سبا
صدقوا روحا سباها من سبا
صدقوهم هم شموس طالعه
يومنوكم من مخازي القارعه
صدقوهم هم بدور زاهره
قبل ان يلقوكم بالساهره
صدقوهم هم مصابيح الدجي
اكرموهم هم مفاتيح الرجا
صدقوا من ليس يرجو خيركم
لا تضلوا لا تصدوا غيركم
پارسي گوييم هين تازي بهل
هندوي آن ترك باش اي آب و گل
هين گواهيهاي شاهان بشنويد
بگرويدند آسمانها بگرويد
يا به حال اولينان بنگريد
يا سوي آخر بحزمي در پريد
حزم چه بود در دو تدبير احتياط
از دو آن گيري كه دورست از خباط
آن يكي گويد درين ره هفت روز
نيست آب و هست ريگ پايسوز
آن دگر گويد دروغست اين بران
كه بهر شب چشمهاي بيني روان
حزم آن باشد كه بر گيري تو آب
تا رهي از ترس و باشي بر صواب
گر بود در راه آب اين را بريز
ور نباشد واي بر مرد ستيز
اي خليفهزادگان دادي كنيد
حزم بهر روز ميعادي كنيد
آن عدوي كز پدرتان كين كشيد
سوي زندانش ز عليين كشيد
آن شه شطرنج دل را مات كرد
از بهشتش سخرهٔ آفات كرد
چند جا بندش گرفت اندر نبرد
تا بكشتي در فكندش رويزرد
اينچنين كردست با آن پهلوان
سست سستش منگريد اي ديگران
مادر و باباي ما را آن حسود
تاج و پيرايه بچالاكي ربود
كردشان آنجا برهنه و زار و خوار
سالها بگريست آدم زار زار
كه ز اشك چشم او روييد نبت
كه چرا اندر جريدهٔ لاست ثبت
تو قياسي گير طراريش را
كه چنان سرور كند زو ريش را
الحذر اي گلپرستان از شرش
تيغ لا حولي زنيد اندر سرش
كو هميبيند شما را از كمين
كه شما او را نميبينيد هين
دايما صياد ريزد دانهها
دانه پيدا باشد و پنهان دغا
هر كجا دانه بديدي الحذر
تا نبندد دام بر تو بال و پر
زانك مرغي كو بترك دانه كرد
دانه از صحراي بي تزوير خورد
هم بدان قانع شد و از دام جست
هيچ دامي پر و بالش را نبست
قوم گفتند اي نصوحان بس بود
اينچ گفتيد ار درين ده كس بود
قفل بر دلهاي ما بنهاد حق
كس نداند برد بر خالق سبق
نقش ما اين كرد آن تصويرگر
اين نخواهد شد بگفت و گو دگر
سنگ را صد سال گويي لعل شو
كهنه را صد سال گويي باش نو
خاك را گويي صفات آب گير
آب را گويي عسل شو يا كه شير
خالق افلاك او و افلاكيان
خالق آب و تراب و خاكيان
آسمان را داد دوران و صفا
آب و گل را تيره رويي و نما
كي تواند آسمان دردي گزيد
كي تواند آب و گل صفوت خريد
قسمتي كردست هر يك را رهي
كي كهي گردد بجهدي چون كهي
باز مرغي فوق ديواري نشست
ديده سوي دانه دامي ببست
يك نظر او سوي صحرا ميكند
يك نظر حرصش به دانه ميكشد
اين نظر با آن نظر چاليش كرد
ناگهاني از خرد خاليش كرد
باز مرغي كان تردد را گذاشت
زان نظر بر كند و بر صحرا گماشت
شاد پر و بال او بخا له
تا امام جمله آزادان شد او
هر كه او را مقتدا سازد برست
در مقام امن و آزادي نشست
زانك شاه حازمان آمد دلش
تا گلستان و چمن شد منزلش
حزم ازو راضي و او راضي ز حزم
اين چنين كن گر كني تدبير و عزم
بارها در دام حرص افتادهاي
حلق خود را در بريدن دادهاي
بازت آن تواب لطف آزاد كرد
توبه پذرفت و شما را شاد كرد
گفت ان عدتم كذا عدنا كذا
نحن زوجنا الفعال بالجزا
چونك جفتي را بر خود آورم
آيد آن را جفتش دوانه لاجرم
جفت كرديم اين عمل را با اثر
چون رسد جفتي رسد جفتي دگر
چون ربايد غارتي از جفت شوي
جفت ميآيد پس او شويجوي
بار ديگر سوي اين دام آمديت
خاك اندر ديدهٔ توبه زديت
بازتان تواب بگشاد از گره
گفت هين بگريز روي اين سو منه
باز چون پروانهٔ نسيان رسيد
جانتان را جانب آتش كشيد
كم كن اي پروانه نسيان و شكي
در پر سوزيده بنگر تو يكي
چون رهيدي شكر آن باشد كه هيچ
سوي آن دانه نداري پيچ پيچ
تا ترا چون شكر گويي بخشد او
روزيي بي دام و بي خوف عدو
شكر آن نعمت كهتان آزاد كرد
نعمت حق را ببايد ياد كرد
چند اندر رنجها و در بلا
گفتي از دامم رها ده اي خدا
تا چنين خدمت كنم احسان كنم
خاك اندر ديدهٔ شيطان زنم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد